خبر مرگ مأمون كه چون بود
چو مرگ است ما را سرانجام كار * به سر بر به نيكى همه روزگار
كنون قصه از مرگ مأمون كنيم * ز دل جامهء آز بيرون كنيم
كه ماراست در پيش راه دراز * به اول قدم هست چاه دراز
در آن منزل ترس و جاى هراس * درنگى بود بىحد و بىقياس
5 ندانيم تا كى [ به ] بيرون شويم * از آنجا به اوج فلك چون شويم
نشستيم ايمن در اين خانگاه * كه رفتن [ به ] اندر مخوف است راه
مسافر نبايد كه گيرد مقام * بسازد همه كار رفتن تمام
به دست آورد از خرد بارگير * كند كارها را جوانش چو پير
ز نيكى برد توشه با خويشتن * به بد با كسى خود نگويد سخن
10 هرآنكس كزاين راه آگاه شد * سبكبار و چابك بدين راه شد
ز ايمان برد توشهء راه دور * چراغ دل و جان كند پر ز نور
بمرد آنك ما زاو پديد آمديم * بدينجا به گفت و شنيد آمديم
نماندست آن كس كه از ما بزاد * ز خاك آمد و رفت جانش بهباد
ازاينپس به گيتى چه دارم اميد * كه ديوان سياه است و مويم سپيد
15 چو شد سال گوينده بر شصت « 1 » و هشت * ز بام جوانى درافتاد طشت
دو تا گشت آن سرو نازان من * ندارد وجودم سر انجمن
برفتند آن شه سواران ز پيش * منم مانده سرگشته برجاى خويش
فراق عزيزان مرا كرد پست * به بند عنا دست و پا را ببست
دل نازنينم ز جان سير شد * برفتند ياران مرا دير شد
20 نشسته كنون چشم بر راه مرگ * جز از من نشد كس هواخواه مرگ
ملك صدر دين آتشى برفروخت * چو مىشد وجودم در آتش بسوخت
چو ياد آورم يكدم از شهريار * به روزى پس از وى بميرم دو بار
دو بار و به ده بار صد بيشتر * بميرم ز ياد شه پرهنر
هامش
( 1 ) شست