بود بىشك آن كس كم از بتپرست * بهزودى شود آن نكوهيده پست
ز فرزند حنبل بپرسيد مير * كز اين دو ، يكى كار در پيش گير
تو مخلوق خوانش بهانه مجوى * وگرنى روان غير مخلوق گوى « 1 »
230 چو مخلوق گويى برستى ز من * وگر غير مخلوق در انجمن
به يزدان كه برپاى برم سرت * به طعمه سگان را دهم پيكرت
بزرگان مأمون امان خواستند * زبان را به خواهش بياراستند
بگفتند با شهريار جهان * كه نتوان سخن كرد از تو نهان
امان خواست صفوان ز سيد به راز * دو مه گفت پيغمبر سرفراز
235 امان داد [ آن ] مرد را چار ماه * بگردان دلت را ز آيين « 2 » و راه
بديشان نداد آن دلاور امان * دلش « 3 » گشت بر اهل دين بدگمان
بفرمود تا دست آن چند مرد * ببستند و بردند و محبوس كرد
چو آتش زدند آن سران را به چوب * وز آن ضرب يكسر شده پاىكوب
بيامد ز ناگه به مأمون خبر * كه شد روم تا شام زيروزبر
240 ز بغداد بيرون شد آن شهريار * روان گشت با او سپه صد هزار
چو آمد به طرسوس مأمون ز راه * روان شد سوى روم بىمر سپاه
ز طرسوس مأمون يكى نامه كرد * به نزد براهيم آن شيرمرد
كه تو احمد حنبلى را بخوان * بر خويشتن ، و اين سخن بازران
بيا و بدان نامبرده بگوى * كه زاين بيش با من بهانه مجوى
245 كه تا پيش رويت مسلمان شوند * خدا و نبى را به فرمان شوند
بگويند مخلوق باشد كلام * چو گفتند رستند « 4 » و شد شادكام
اگر سر بپيچند زاين ماجرا * مزن تن ، بهزودى خبر كن مرا
چو نامه بر نامبرده رسيد * نشان جهاندار مأمون بديد
به زندان فرستاد پيش سران * برفتند بر پاى بند گران
250 بدان سروران نامه را عرض كرد * جواب اينچنين داد فرزانهمرد
كه من پيش مأمون سخن گفتهام * به الماس دانش گهر سفتهام
هامش
( 1 ) اين بيت تكرار بيت شمارهء 226 است .
( 2 ) امن
( 3 ) دل
( 4 ) استد