سوى جده شد مرد سر پرستيز * به خونش سر خنجر چرخ تيز
در آن برزن آن مير زنهار « 1 » خواست * ورا داد زنهار شد كار راست
سوى مكه بردند او را به درد * نبود جرم ( ؟ ) خويش را خلع كرد
به فرمان مأمون درآورد سر * ز دل كرد بيعت بر آن نامور 205
درآمد براهيم در مكه شاد * ز مأمون سخن كرد هر جاى ياد
دگربار هركس كه بد خاص [ وعام ] * ز مأمون در آن شهر بردند نام
بفرمود عباسى نامدار * كه تا جعفرى را نژند و نزار
. . . درآمد ز خواب * سيه بد درونش چو پرغراب
حكايت ازاين شيوه آغاز كرد * در فتنه بر مردمان باز كرد 210
به مروان دانا پراكنده گفت * دلش پر ز كين بد پراكنده گفت
[ كه ] هر كاو كلام خدا را قديم * بگويد ميانش [ بسازم ] دونيم
وز آن پس در آتش دراندازمش * چو ارزيز در بوته بگدازمش
از آن مذهب شيعه آمد برون * زمان تا زمان گشت قدرش فزون
ز اول ورا مذهب شيعه بود * بدان شغل از خلق دل مىربود 215
چو پور رضا را چنان زهر داد * بمرد آن سرافراز بادينوداد
همه خلق بغداد را خواند پيش * سخن گفت ، مأمو [ ن ] ز اندازه بيش
چو ابليس ، مأمون دلش را ز راه * ببرد و درونش چنان شد سياه
از اين شيوه گفتن سخن كرد شاد * پس آنگه برون گشت « 2 » [ از ] پرده راز
به مأمون چنين گفت فرزانه راست * كه قرآن حقيقت كلام خداست 220
ورا جملهء خلق تصديق كرد * مگر چارده تن كه بودند مرد
يكى احمد حنبل نامدار * كه مثلش نبود اندرآن روزگار
بگيرى ورا ، خون بريزم به خاك * ندانم وجود وى از آب پاك
مرا نيست با غير مخلوق كار * نگويم كه مخلوق اى كامكار
چنين گفت مأمون كه هرك اين بگفت * كنم من ورا زود با خاك جفت 225
تو مخلوق خوانش بهانه مجوى * وگرنى روان غير مخلوق گوى
هامش
( 1 ) برزان از ميرق نهار
( 2 ) شد