بهانه همىكرد بر هركسى * درم گشت حاصل ازينجا بسى
دل بدنشان در غم گنج بود * وز او مردم مكه را رنج بود
همه مردم مكه جمع آمدند * بدان بدنشان داستانها زدند
كه او را بگيرند و ريزند « 1 » خون * كنندش به زارى و خوارى « 2 » نگون 155
بدانديش از آن كار آگاه شد * ز عيش و طرب دست كوتاه شد
در آن بوم و برزن يكى پير بود * كه با دانش و راى و تدبير بود
ز آل على ، زاهد و بىنظير * نبد مثل او زير چرخ اثير
به نزديك او رفت افطس ز بيم * ورا گفت كاى سرفراز رحيم
بيا تا كنم با تو بيعت كنون * نيايم ز امر تو يكدم برون 160
محمد به دو گفت كز من بگرد * نيم اينچنين لايق كاركرد
سرانجام آن نامور نرم شد * به كام اندرون اندكى گرم شد
بكردند بيعت بر او هركه بود * فرو مرد آن آتش و تيرهدود
چو كردند بيعت بر آن نامدار * ستادند در پيش ، آن هم دو بار
همان شيوهء اول آغاز كرد * در ظلم بر مردمان باز كرد 165
نبد جز بر آن پير فرخندهنام * شب و روز خوردند ايشان حرام
بديشان محمد همى پند داد * نكردند از پند آن پير ياد
گرفتند از مردمان خواسته * ببردند اسبان آراسته
وزآنجاى سوى زنان تاختند * شب و روز هرجا كمين ساختند
زنان را كشيدند بيرون به زور * از اين جاى شد شهر پرشروشور 170
زنى بود در مكه زيبا و نغز * به طيب خرد بود آگندهمغز
ز مخزوميان بود ( ؟ ) آن ماهروى * برادر بدش هم سرافراز شوى
فرستاد افطس به نزدش پيام * كه نزد من آ ، تا شوى شادكام
زن نامبردار تن درنداد * كه مستور بد دختر حورزاد
شبى كس فرستاد و زن را « 3 » ببرد * دل و جان به دست سمنبر سپرد 175
زن ديگران را بَرِ خود بداشت * موكل تنى چند بر وى گماشت
هامش
( 1 ) برند
( 2 ) ندارى
( 3 ) زندا