يكى نامور قاضى مكه بود * كه چون او نبد زير چرخ كبود
پسر بود او را يكى ماهروى * ز عنبر بدش بوى « 1 » و از مشك موى
بر آن نازنين بود اسحاق نام * به دو شيفته گشت پور امام
180 فرستاد پنهان به نزد پسر * به فرمان او درنياورد سر
ورا نيز بربود رو [ ز ] ى به راه * ببردش سوى خانه آن كينهخواه
از آن مردمان آگهى يافتند * بَرِ باب او تيز بشتافتند
بگفتند با او سخنها درشت * امامت گرفتى و ميرى به « 2 » مشت
در اين شهر كردى فساد آشكار * نينديشى از خشم پروردگار
185 كسان شما خون مردم خورند * به غارت زن و كودكان مىبرند
چو آل على در جهان اين كنند « 3 » * بر ايشان همه خلق نفرين كنند
لواط و زنا « 4 » مىكنند آن سران * نظاره بر آن مردم از هر كران
برون آى كاين كار ز اندازه شد * ره مزدكى در جهان تازه شد
بشد خويشتن مرد فرتوت پير * سوى خانهء پور خود خيرهخير
190 به صد محنت او را از آنجا برون * بياورد [ د ] يده چو درياى خون
ميان بزرگان به قاضى سپرد * از اين نامداران توان نام برد
براهيم خرّاز بد در يمن * سرافراز بود اندرآن انجمن
چو آگاه شد زآن فساد و بلا * كه در مكّه بد عاملى مبتلا
ز صنعا برون رفت ، آورد خيل * سوى مكه آمد به كردار پيل
195 محمد برون رفت پورش على * حسن افطس آن آفتاب [ جلى ] « 5 »
[ به پيرامن هر سه ] چندين سوار * ز مكه نبدشان يكى مرد يار
براهيم عباس آمد چو گرد * بر آن جنگجويان يكى حمله كرد
به يك حمله آن خيل را كرد پست * هزيمت برفتند از آن يك شكست
محمد كه بد جعفر او را پدر * به تن خسته شد اندرآن كروفر
200 يكى تيرش افتاد بر چشم راست * ز عباسيان بانك يكسر بخاست « 6 »
يكى چشم او در سر كار شد * بر او روز روشن شب تار شد
هامش
( 1 ) سوى خاك
( 2 ) كه
( 3 ) كند
( 4 ) زنا و لواط
( 5 ) آفتابهاى . . .
( 6 ) بخواست