در آن وقت بغداد آشفته بود * به عيوق مىرفت از آن شهر دود
سوى نهروان رفته بد نامدار * زده خيمه و كرده آنجا قرار
به مأمون سوارى فرستاده بود * ورا زآن نشانها خبر داده بود
130 چو از بوسرايا خبر شد برش * كه او را گرفتند با لشكرش
بشارت به هر جاى فرمود زد * بدانسان كه از نامداران سزد
ببردند آن قوم را بسته دست * به نزد حسن همسر پيل مست
بفرمود تا تيغها بركشند * سراپاى يكيك به خون دركشند
سرى در ميان بانگ و فرياد كرد * ز فعل بد « 1 » خويشتن ياد كرد
135 بسان زنان بدنشان خون گريست « 2 » * كه داند كه آن خسته در خون بزيست « 3 »
سرش را به زارى « 4 » بينداختند * وز آن ديگران بازپرداختند
سر بوسرايا ميان سپاه * ببردند بر نيزه هر جايگاه
فرستاد آن سر به مأمون مير * فرو مرد آن آتش داروگير
على بن سعيد آن سرافراز مرد * سوى بصره و زيد شد همچو گرد
140 همىكرد در بصره سيد ستم * فزون بود ظلمش نمىكرد كم
از او مردم بصره آمد ستوه * كه بر مهتران بار بد همچو كوه
ز بس كاو دل مردمان را بسوخت * به هر برزنى آتشى « 5 » برفروخت
ز كارش بزرگان فرو ماندند * همه زيد نادش ( ؟ ) همىخواندند
ز عباسيان هركه را يافتى * دلش را به شمشير بشكافتى
145 ازآنپس كز او بازپرداختى * تنش را به آتش درانداختى
به آتش بدى بدنشان را عذاب * دلش بود چون دوزخ تيزتاب
چو آمد على سوى بصره چو دود * ورا بصريان بند كردند زود
ورا نامبردار زنهار داد * فرستاد او را به كردار باد
به جايى كه بد [ آن يل ] نامدار * به نزديك او بد يكى روزگار
150 برادر بد او را براهيم نام * به مكه درون بود مير و امام
ورا نيز فسق و بدى بود كار * بدان جور بد مدتى روزگار
هامش
( 1 ) بر
( 2 ) گرت
( 3 ) برت
( 4 ) ندارى
( 5 ) آتش