سپاه عجم را به هم برشكست * در آن بوم و برزن « 1 » برآورد دست
به طفلى ورا برده بودند اسير * جوانى سرافراز شد بىنظير 5
بر هرثمه نامور بنده بود * به جود و هنر خاطر آگنده بود
ورا پور اعين نكو داشتى * زمان تا زمانش برافراشتى
چو لشكر بدان نامبرده سپرد * به ميرى ورا هرثمه نام برد
به نزد حسن شد سرافراز گشت * چو از خدمت « 2 » هرثمه بازگشت
حسن پيشتر زآن نبد جز دبير * در ايندم كه شد نامبردار مير 10
دبيرانه ( ؟ ) صوفى همى كرد مرد * به درگاه « 3 » مأمون يكى نامه كرد
كه اينجا سپاه است بس بىشمار « 4 » * از آن بيشتر مىنمايد به كار
فرستاد مأمون به نزدش جواب * كه با لشكر آن كن كه دانى صواب
تو ميرى و لشكر به فرمان توست * سرگردنان زير پيمان توست
كسى را كه دانى بر خود بدار * مكن جز به راى و به تدبير كار 15
حسن دفتر آن سواران بخواست * كسى را نيفزود ليكن [ بكاست ]
فراوان سران را بيفكند نام * ز دفتر برون مهتر خويشكام
سرى زآن سواران فرخنده بود * كه نامش ز دفتر بيفكنده بود
سوى كوفه شد بوسرايا چو باد * بد [ ى ] آن سرافراز با دين و داد
كه بود از نژاد حسين على * به دو ابن منصور گفت آن [ ولى ] 20
كه منشين [ تو ] در خانه بيرون خرام * كه اكنون تويى در زمانه امام
ورا برد بيرون به مردى و زور * چو يارى دهش بود [ كيوان و هور ]
. . . جعفر يكى مير بود * كه در كوفه با راى و تدبير بود
ورا كرد از كوفه بيرون چو باد * بدان بوموبر آتش اندر نهاد
به تاريخ تازى نه آنِ عجم * يكى سال بود از دو صد سال كم 25
كه كردند بيعت طبا « 5 » را سران * ورا مير خواندند نامآوران
هامش
( 1 ) زندان
( 2 ) خلعت
( 3 ) بدركار
( 4 ) بىمار
( 5 ) نادران