سرافراز طاهر چو نامه ببرد * ممالك سراسر حسن را سپرد
سوى رقه شد طاهر نامدار * بدان تا كند با عدو كارزار
دل هرثمه زآن سخن تنگ شد * درونش پر از ريو و نيرنگ شد
بدش مهترى بوسرايا به نام * دلاور يكى مرد بد خويشكام
85 ورا كرد بر لشكر خويش مير * به نزد حسن ماند و شد همچو تير
وز آنجاى شد زى « 1 » خراسان روان * گروهى به گردش ز پير و جوان
بشد طاهر [ و ] رقه را در حصار * گرفت و همى بود دل پرقرار
در آن زير خاموش بنشست مرد * ز روى حيل هيچ كارى نكرد
حسن چون به بغداد شد مير و شاه * بكردند مردم به دو در نگاه
90 در او ديده بودند بغداديان * به كار دبيرى به ديوان عيان
بكردند تعظيم آن نامدار * برفتند نزدش به هنگام بار
ز نسل حسين على سرورى * به كوفه « 2 » درون بود با لشكرى
محمد ز پشت براهيم بود * وز او مردم كوفه را بيم بود
سماعيل بد جد آن سرافراز * به نامش سخن گشت خواهد دراز
95 سماعيل را بد براهيم باب * ز پشت حسن [ بود ] آن كامياب
حسن بود پور حسين [ على ] * بد آن اصل ايشان حو . . .
. . . * نهفته همى رفت بر [ هر ] كران
همى كرد در كوفه دعوتگرى * ز چشم سران بد نهان چون پرى
كنون بشنو از بوسرايا سخن * كه نو مىكنم روزگار كهن
برون آوردن ابو سرايا علوى ، طباطبا را در كوفه
ورا نام هرجا كه مشهور بود * حقيقت سوى ( ؟ ) ابن منصور بود
ز شيبانيان است او را نژاد * بزرگ است در اصل آن پاكزاد
ز هانى بود اصل آن نامدار * كه در حرب ذوفار شد كامكار
هامش
( 1 ) دى
( 2 ) كونه