شبيب آنگه گفتيم از اين پيشتر * كه حجاج را كرد پرخون جگر
كه او يار قطرى فجاه بود * كه گبرى بدانديش و گمراه بود
به رقه برون آمد آن نصر باز * در فتنهها شد در آن عصر باز
فرستاد طاهر به مأمون پيام * كه تا خود چه فرمان شده از امام
بخواند آن زمان فضل بن سهل را * دگر مردم فاضل و اهل را 60
سران را از آن كار آگاه كرد * چنين گفت فضل ، آن سرافرازمرد
كه من گفتمت آنچه ديدم صواب * ندادى مرا اى جهانبان جواب
كز اينجا نشايد جهان داشتن * عدو را ز ديده نهان داشتن
چنين گفت مأمون كه طاهر به تيغ * كند اختر دشمنان زير ميغ
به دو نامور « 1 » فضل فرزانه گفت * كه نتوان ز تو آنچه دارم « 2 » ، نهفت 65
چو طاهر به رقه شود جنگساز * كه باشد به بغداد اى سرفراز
عراق اى سرافراز خالى به جاى * نماند كسى كاوست كشور خداى
به دو گفت فرزند احسن بجاست * به نيزه كند كارها جمله راست
به مأمون چنين گفت ابن سهيل * كه مىگيرى اين كارها جمله . . .
ز طاهر كجا كم شود هرثمه * مگر گرگ درنده گردد رمه 70
به دو گفت مأمون كسى برگزين * كه بنهد در اين كار بر اسب زين
به دو فضل گفتا حسن ( ؟ ) دادهام * كز او بر فلك رفت خواهد [ علم ]
حسن بود هنگام هارون دبير * چگونه شدى رسم و راه امير
بدانست مأمون كه او مرد كار * نباشد ، به خيره برد روزگار
و ليكن مخالف نشد فضل را * نبريد آن مهربان نخل را 75
به نزديك طاهر يكى نامه كرد * ز كار حسن آن سرافرازمرد
كه آن بوم و برزن حسن را سپار * تو زى رقه رو تا كنى كارزار
بر هرثمه شاه پيغام داد * كه تو لشكر خويشتن را . . .
تمامت به طاهر سپار و بياى * در آن بوموبر بيش چندين مپاى
حسن كامران سوى بغداد شد * بدان برزن و بوم آباد شد 80
هامش
( 1 ) ناور
( 2 ) دادم