بگويم ز شاهان پيشين تمام * ز سلطان و دستور و مير و امام
چو مأمون امام جهان شد به داد * كلاه خلافت به سر برنهاد
بر او آفرين خواند بهرامپير « 1 » * ز چرخ روان كار او شد چو تير
وزيرش يكى فضل بن سهل بود * كه مردى هنرپرور و اهل بو [ د ] 10
به راى وى اين كارها شد تمام * وزاو گشت اندر زمانه امام
به مأمون چو با كامدل گشت جفت * وزير جهان فضل بن سهل گفت
كه اكنون به بغداد بايد بدن « 2 » * بدان بوم آباد بايد شدن
نبايد كه باشد خليفه به طوس * كه اين پادشاهى است بانگ خروس
چو خسرو به يك جايگه تن زند * طلسمى است كار شهى بشكند 15
تو را در خراسان نشستن خطاست * نگردد از اين جاى كار تو راست
كنار جهان است اين بوموبر * ز كار مهى دير يا بى خبر
به شامت اگر دشمن آيد پديد * چگونه توانى ازاينجاى ديد « 3 »
خللها پديد آيد اندر نهان * پرآشوب گردد سراسر جهان
نشست تو شاها در آن برزن است « 4 » * مقامت به بغداد خود روشن است 20
نشستند شاهان پيشين به شام * در آنجا رسيدند يكيك به كام
خلافت از آنجا برآورد سر * به مردى از آنجا توان بر زبر
چو جان بد خراسان به پيش امير * نبود آن سخن در دلش جاىگير
ز بغداديان نيز رنجيده بود * رخ نامرادى بسى ديده بود
خراسان بهشتى بد « 5 » آراسته * پر از راحت و نعمت و خواسته 25
جنان را بدى باد غيسش مقام * از آن جايگه يافتى مير كام
بدى در تموزش « 6 » نشابور جاى * به شادى زدى روز و شب دست و پاى
به پاييز بودى جهانبان « 7 » به مرو * خرامان شدى شاه در زير سر [ و ]
زمستان به طوس آمدى كامكار * گهى بزم بودى و گاهى شكار
تنآسان نداد او خراسان ز دست * در آن بوموبر كرد جاى نشست 30
هامش
( 1 ) بهرام نيز
( 2 ) بندن
( 3 ) بدبد
( 4 ) بودنست
( 5 ) برآراسته
( 6 ) تموز
( 7 ) جهانمار