. . . * بيفتاد سرو مرادش ز پاى
بپژمرد گلزار جانش ز باد * نكردى جز از ناله و آه ياد
همى گفت در شيون آن نازنين * كه من خودبخود كردهام اينچنين
. . . آن كس كه تاج من است * فتاده سرش از لجاج من است
من افشاندم اين دانه كآمد به بار * از آن شد چنين چشم من سيلبار 495
بيامد شبى مير هارون برم * سزد گر شود باز پرخون پرم
نماندم كه آيد به نزديك من * از آن شب نگر ، روز تاريك من
ستيز زمان پاى عقلم ببست * به تيغ جفا فرق جانم بخست
برون رفت هارون ز پيشم به خشم « 1 » * پر از خون دل كرده دو طاس چشم
در ايوان من بود هندو زنى * كه صد هست چون او به هر برزنى 500
به « 2 » مطبخ درون بود زن آبكش * بشد پيش او خسرو شيرفش « 3 »
ز شاه جهان بارور شد كنيز * نباشد از اين طرفهتر « 4 » كار نيز
چو آگاه گشتم پشيمان شدم * ز فعل بد خود پريشان شدم
چو از كار هارون خبر داشتم * ز رخ پردهء شرم برداشتم
كنيز سيه را بر خويشتن * نشاندم كه بد غم خور « 5 » خويشتن 505
نبشتم به كاغذ بر آن روز را * همى داشتم آن دلافروز را
چنين تا سرافراز مأمون بزاد * ز مادر ، كه تا ملك برباد داد
لجاج زن « 6 » آورد اين فتنه باز * ستيز زمان كرد از اينگونه راز
جز از صبر درمان اين درد نيست * چنين زار تا چند شايد گريست
يكى نامه بنبشت حالى به درد * زبيده به مأمون آزادمرد 510
كه گردند از « 7 » طاهر بدنشان * به نامه بر از ديده شد خونفشان
پديد آمد اين . . . شير نر * شب و روز جوياى علم و هنر
جگرگوشهء من از او شد هلاك * فرو برد آن نازنين را به خاك
ز من بود اين بد كه بر من رسيد * چه نالم كه درد از من آمد پديد
هامش
( 1 ) منم بخشم
( 2 ) بر
( 3 ) تش
( 4 ) طرفه بر
( 5 ) خود
( 6 ) ضن
( 7 ) كه كرد از