به دل گفت با اين گروه آشكار * نباشد سپه را جز از رزم كار
نكرد اندرآن جنگ جستن شتاب * سرا [ را ] بفرمود كردن خراب
همه برزن و كوىها را بسوخت * به هر جايگه آتشى برفروخت
در كوفه و بصره و باب شام * خرابى همىكرد آن خويشكام
470 به راه خراسان درى بود سخت * نشانده به نزدش فراوان درخت
بدانجاى بد هرثمه رزمساز * خرابى همىكرد آن سرفراز
فكندى بدان جاى بارو بهروز * چو تيره شدى شمع [ را ] برفروز
نكردندى آنباره آباد باز « 1 » * فرو ماند مردم در آن تركتاز
به شهر اندرون تنگتر شد طعام * به جان آمدند اندرآن « 2 » خاصوعام
475 ز هجرت چو صد با نود برگذشت * بدين نيز از سال بفزود هشت
. . . بر رخش خار بود * سرافراز موسى ورا خال بود
لبابه فصيح و سخنگوى بود * نكو خاطر و نغز و خوشخوى بود
شد از آتش همچو دل تافته * كه باريد . . . كام نايافته
چو كار خود آن ماه يكرويه كرد * شب و روز بر جفت جان مويه كرد
480 فرو برد چرخ بلندش به خاك * جدا كرد از قالبش جان پاك
نمىگويم از ناز و [ ز آن ] نعيم * نه از مهر و دردانههاى يتيم
. . . * . . . ماه رخسار تو
بگريم بدان روى چون آفتاب * بمويم بر آن موى چون مشك ناب
چو بلبل كنم ناله وقت سحر * ز گلبرگ رويت ببينم اثر
485 . . . * ز ناگاه خونم بخوردى و رفت
يكى شب نياورده با تو به روز * نديده رخ مهر گيتىفروز
نخورده ز بار وصال تو بر * دريغا دريغا شدم پىسپر
. . . * چو خورشيد تابنده مشهور بود
ز مرگ پسر بود نالان به درد * شب و روز شاه جهان مويه كرد
490 ز دود دلش سنگ خارا بسوخت * زمين و زمان بىمدارا بسوخت
هامش
( 1 ) باد
( 2 ) او