لباس علم سبز بد پيش زرد * نبشته خطى گرد آن لاجورد 175
كه نصر من اللّه و فتح قريب * به كوفى خطى بد نبشته [ به زيب ]
پس از وى يكى لشكر آمد فراز * به دست اندرون [ نيزههاى ] دراز
قدامه به پيش اندرون چون هزبر * علم بر سرش سايهبان همچو ابر
شتر با جوانبخت پنجاه بود * عمارى شش و بر سرش ماه بود
فرس بود در زير جل سى و پنج * زمين بود از فعل ايشان به رنج 180
دو اسب دگر بود زرين ستام * به سيمين و زرين كمر ، ده غلام
به پيرامن او سوارى هزار * بلى جمله با جوشن زرنگار
پس از وى سواران چون باد و گرد * سعيد ابن مسعود آزادمرد
كه اسحق بدكنيت نامدار * . . . عم مختار فرخندهكار
ورا بود هشتاد اشتر به بار * پر « 1 » از جوشن و آلت كارزار 185
جنيبت چهل با ستام به زر * گشاده دگر اسب هفتاد سر
دو بوق به زر بود و شش تا علم * همه شش ورا چوبهء چون قلم
سواران و مردان او جمله كَهل * هنرمند و پردانش و پاك و اهل
سوارى از آن قوم از دار و گير * به كيش اندرون داشت صد چوبه تير
لوا بر سر مير لشكر سپيد * جهانى از ايشا [ ن ] به بيم و اميد 190
پس از وى خزيمه كه بدپور نصر * سوار سواران و مردان عصر
به پيرامنش بوده با صد سوار * پياده هزار دگر نامدار
به آهن درون غرق يكسر بجاى * جوانان با دانش و عقل و راى
جنيبت چهل بود در پيش مرد * بپوشيده يكسر جهاز نبرد
. . . * بيامد به كردار تير از گشاد 195
سپاهى به گردش همه نيزهدار * [ كزاو ميوهء ] نصرت آيد به بار
سواران خرم ، دليران مرد * به خون عدو تشنه روز نبرد
همه شاطر و چست و با كام و نام * پس هر سوارى دو زيبا [ غلام ]
علم شانزده بود مركب هزار * جنيبتكشان زآن جوانان كار
هامش
( 1 ) بد