يكى حمله كردند هر دو سپاه * كه از . . .
بيامد به ديوان . . . * تيمم روا نيست كردن به خاك
يقين دان كه مختار محتال شد * از او مرغ دين بىپروبال شد
پراكنده مىگويد اندر نهفت * نشايد سخنهاى او بازگفت
105 . . . * شد از كافرى همچو گبران روم
بگفتم تو را آنچه ديدم صواب * به زودى بر من روان كن جواب
چو بردند نامه به نزديك مير * فرو خواند آن مرد روشن [ ضمير ]
. . . هم اندر زمان كار كرد * براهيم آن سرور شيرمرد
به مصعب چنين گفت كاى شيرنر * بخواندم من آن نامهء پرهنر
110 به من گفته بودى كه هشيار باش * به كار اندرون نيك بيد [ ار باش ]
. . . چنانت ببايد شدن * كه بتوانى از وى برون آمدن
مرا نيست حاجت بدين پند تو « 1 » * ببرم دل از عهد و پيوند تو
من امروز حرب تو دانم حلال * ندارم ز رزم تو در دل ملال
همان رزم عبد الملك پيش من * فريضه است اى مفخر انجمن
115 امام جهان است پور على * محمد حنيفه امين ولى
همان مير مختار مردى است نغز * بياكنده از دين اسلام مغز
مسلمان و روشندرون دانمش * از آن پاك و پاكيزهدل خوانمش
مرا در دل نامور نيست راه * به ظاهر بود مؤمن آن نيكخواه
درود جهانآفرين بر تو باد * به گيتى همه كار تو باد داد
120 چو نامه بر مصعب آمد بخواند * فرو رفت بر جاى و خيره بماند
سراپرده بيرون زد و بارگاه * روان گشت از شهر حالى سپاه
عبيد اللّه نامور شد امير * به بصره به فرمان مرد خطير
چو مختار از آن كار شد باخبر * فرستاد نامه به هر بوموبر
بزرگان و گردنكشان را بخواند * بديشان ز هر در سخن بازراند
125 ز بابل درآمد بيامد چو باد * به نزديك مختار با دين و داد
هامش
( 1 ) نديدم