همان مير اسحقپور سعيد * بشد از مداين به هنگام عيد
ز انبار با لشكرى . . . شاد * بيامد به كردار تير از گشاد
خزيمه كه از نضر بودش نژاد * بيامد به نزديك آن پاكزاد
محمد كه بدپور سعد يمان « 1 » * بيامد بر مير نيكوگمان
ز حلوان روان كرد عمرو سعيد * بدين بر نشد روزگار بعيد 130
كه يكسر بزرگان فراز آمدند * بر مهتر رزمساز آمدند
سراپرده بيرون زد از كوفه مير * يكى نامه بنبشت دانشپذير
به نزد براهيم اشتر چو دود * كه ما را در اين كار درياب زود
كمر بست مصعب به آزار من * [ به ] هم درفتاد اين زمان كار من
به جز تو به گيتى مرا يار نيست * بتر زاين به گيتى مرا كار نيست 135
اگر تو نيايى بدين كارزار * به زودى تو بينى مرا كار ، زار
براهيم برخواند نامه چو آب * هم اندر زمان كرد نامه جواب
كه اى مير مختار باآفرين * بخواندم من آن نامهء بىقرين
بدانستم احوال تو سربهسر * مرا خواندهاى « 2 » اى يل نامور « 3 »
مرا كار [ صعب است ] اى كامياب * فرو ماندهام همچو تو در خلاب 140
جهاندار عبد الملك با سپاه * به كينم كمر بست و آمد به راه
نيارم رها كردن اين بوموبر * به نزد تو آمد چو مرغ بپر
چنانم كه آن كس كه در روز باد * به دريا درآيد چو تير از گشاد
نشيند در آن كشتى نيمهمست * كه خواهد چو در موج باشد شكست
نداند پسوپيش سرگشته راه * بماند جگر خسته را جايگاه 145
به من گوش اى نامبرده مدار * كه آيم به زودى در آن كارزار
و ليكن تو از كوفه بيرون مياى * سوى بصره رفتن مكن [ نيز ] راى
اگر من ز فرزند مروان خلاص * بيابم از اين كوشش عاموخاص
اگر زنده ماندم بيايم بَرَت * به گردون رسانم سر و افسرت
چو مختار آن نامهء نامدار * فرو خواند سرگشتهء روزگار 150
هامش
( 1 ) سعد بن خديقه بن اليمان را به حلوان فرستاد ، همان ، ص 46 .
( 2 ) خوانندهاى
( 3 ) بد نامور