200 علم سرخ وز سبز كرده طراز * به زيرش روان آن يل سرفراز
[ پس از وى ] محمد سوارى چو شير * بيامد اميرى به غايت دلير
سپاهش همه حرب را ساخته * به كيوان علمها برافراخته
بيامد به نزديك مختار مرد * به پيش دلاور . . .
به دنبال او عمرو . . . سوار * بيامد دليران او گرزدار
205 خراسانيان جمله دنبال مير * برفتند با گرز و شمشير و تير
بشد پاى مختار يل بوسهداد * وز آنجا گذر كرد مانند باد
. . . از پس او بيامد چو پيل * به گردش سپاهى چو درياى نيل
يكى حربه در چنگ هريك چو آب * همه جنگجوى و همه كامياب
پس از جمله اجمر درآمد ز راه * به گردش ز گردان فراوان سپاه
210 چهل اشتر و صد شتر باركش * سواران او جمله خورشيدبش
عمارى بر آن اشتران كرده بار * كمر بسته بر هر يكى استوار
علم هشت و [ ده ] طبل و شش كوس بود * سرافراز با نام و ناموس بود
جنيبت ورا بود هفتاد و پنج « 1 » * روان بر زمين پر ز گوهر ، چو گنج
به صد مرد كارى دو رايت به پاى * چو پر [ تذ ] رو و چو بال هماى
215 دو مرد خوشآواز بر هر كنار * نبى خوان بر اشتران به بار
پياده دو صد مغربى همچو باد * به پيرامن مير با دين و داد
سرافراز پور شميط سوار * ميان اندرون همچو خرم بهار
بر خود به جوشن بياراسته * به گردش دليران نوخاسته « 2 »
دو مرد خوشآواز بددست راست * همىگفت زاينسان دو دانا كراست
220 كلام خدا را به آواز نغز * همىخواندند آن دو پاكيزهمغز
لوا لعل بود و نگارش سپيد * دل نيك و بد زاو به بيم و اميد
به بالاى اختر ز زر كرده ماه * خطى گرد آن لاژورد و سياه
علمدار او بود فضل جوان * سعيد آنكه چون او نبد پهلوان
به نزديك مختار شد رزمساز * پياده شد آن گرد گردنفراز
هامش
( 1 ) هفتاد گنج
( 2 ) نوخواسته