بسيج سفر كرد و آغاز جنگ * چو شير « 1 » ژيان گشت و غرّان پلنگ
يكى مرد بداجمر شمط نام * بر او خلعت افكند مرد همام
ورا بر سر خيل سالار كرد * چو دريا كف خويش درُبار كرد
به لشكر زر و اسب و تشريف داد * ز انعام او عالمى گشت شاد
155 ورا نامزد كرد با ششهزار * كه گردد روان سوى آن كارزار
سرافراز مختار آزادمرد * برون رفت و آن قوم را خطبه كرد
كه قومى كه از تيغ ما در گريز * سوى كوفه رفتند دل پرستيز
به نزديك مصعب گرفتند جاى * در آن بوموبرز [ ن ] فشر [ د ] ند پاى
ورا بر سر جنگ ما داشتند * لواى بدىها برافراشتند
160 برون آمد از بصره مصعب چو باد * كه با ما كند كينه و رزم [ ياد ]
همىآيد اينجا طلبكار مرگ * بريزد نهال دلش بار و برگ
بسازيد امروز برگ جهاد * [ شما ] اى بزرگان نيكونهاد
[ بر ] آن قوم فاسق ببنديد راه * بگيريد يكسر به يزدان پناه
بگفت اين و آمد به زير از فراز * بفرمود آن مهتر رزمساز
165 كه فرزند كامل بود پيش او * بسازد به مردى ز گردون گرو
برفت آن سرافراز و موكب چهار * چهل اشتر نامبرده بيار
ورا سى جنيبت به پيش اندرون * غلامان همه دست پيشش نگون
به خيل اندرش ده علم بد بپاى * به زيرش سواران كشورگشاى
زرهپوش يكسر سوارانكار * / به بالاى آن جوشن زرنگار / « 2 »
170 / به سر بر ورا افسر « 3 » سرخ بود / * نبد مثل او زير چرخ كبود
پس از وى يكى گرد رزمآزمود * گزين عبد رحمن بن صبر بود
به پيش اندرون سى شتر زير بار * همه بارشان آلت كارزار
چهل اسب با جل و ديباى زرد * گذر كرده . . .
به پيش علم چار طبل بزرگ * سواران او جمله تند و سترگ
هامش
( 1 ) شيران
( 2 ) در نسخهء اصلى اين مصراع با مصراع اول بيت بعد جابه جا شده است .
( 3 ) اختر