گرفتند يك ديگران را كنار * ز غم چشم آن هر دو تن سيلبار 225
حمايل به بر مير شمشير داشت * دل پيل نر ، زهرهء شير داشت
ز گردن برون كرد سردار دين * به اجمر ببخشيد آن تيغ كين
سرافراز مختار گرديد باز * سوى كوفه شد مهتر كارساز
جوانبخت اجمر يل جنگجوى * سوى بصره آورد از كوفه روى
وز آن روى مصعب چو شير ژيان * كمر بسته از مهترى بر ميان 230
بيامد سپه را يكى عرض داد * روان . . . به كردار باد
اميرى كه بد مالك سمع نام « 1 » * بيامد برش با سپاهى تمام
گذر كرد با لشكر خويش زود * ابو بكر ز آمل بيامد چو دود
سپاهش چو آتش به دو برگذشت * سيه شد ز گرد سپه كوه و دشت
به دنبال او عمر معمر « 2 » دوان * گذر كرد با لشكرى نوجوان 235
دگر منذر عبد قيس گزين * بيامد بر اسب هنر كرده زين
دگر احنف قيس تميمىنژاد * بيامد گذر كرد مانند باد
هما [ ن ] مهلب بن ابى صفر [ ه ] زود * بيامد كه بر ميسره مير بود
سپاهى به گردش چو ببر و هزبر * سراسر نهان زير خفتان و كبر
محمد كه بد پور اشعب چو گرد * به كوفه روان شد سپهر نبرد 240
كه وقتى ز مختار گرديده بود * به چادر ورا دوستى ديده بود
كه مىشد به بصر [ ه ] به شكل زنان * به خر برنشسته چنان تازيان
در اين روز مىرفت بر آن سوار * بر اسبى نشسته به رنگونگار
چو بشمرد مصعب سپه وقت كار * برآمد شمارش دو ره نه هزار
وز آن روى اجمر به نزد مدار * فرود آمد [ و ] كرد بيرون سوار 245
به اسم طلايه فرستاد پيش * بياسود فرزانه بر جاى خويش
بياورد مصعب بدانجا سپاه * به نزديكى اجمر دينپناه
سرافراز اجمر سران را بخواند * بر خويشتن مهتران را نشاند
چنين گفت كاى نامداران جنگ * ز دشمن سپاه اندرآمد به تنگ
هامش
( 1 ) شايد مراد مالك بن مسمع بكرى باشد .
( 2 ) عمر بن عبيد اللّه معمر