250 فزون است دشمن ز هژده هزار * چو مصعب امير و چو مهلب سوار
فزون نيست ما را سپه شش هزار * شمردم بديدم من از هر كنار
اگر بازگرديم بهتر بود * بيابيم نصرت اگر سر بود
چو گرديم با مير مختار يار * توان كرد با دشمنان كارزار
يكى گفت كاى مير والاگهر * اگر با تو يار است فتح و ظفر
255 چه باك است اگر خصم شد صد هزار * ز لشكر مينديش وز كارزار
وگر از تو اقبال برتافت روى * چرا كرد بايد چنين گفتوگوى
ببايد شدن تا چه آيد به پيش * اگر نوش ، نوش و اگر نيش ، نيش
شنيدى ز كار عبيد زياد * كه چونش فلك خاك بر باد داد
براهيم را بد سپه نه هزار * بود ده هزار آنِ آن نامدار
260 چو اقبال از آن مرد بنهفت چهر * ببريد از او چرخ گردنده مهر
چنين گفت اجمر كه اين است راى * نماند كسى در سپنجى سراى
ببايد شدن سوى دشمن به جنگ * نبايد به نام اندرآورد ننگ
سپه جمله گفتند فرمان تو راست * همه دردمنديم و درمان تو راست
همه دل نهادند بر كارزار * روان كرد فرزانه سيصد سوار
265 همان پور . . . بر ايشان امير * گزين عبد رحمان دانشپذير
ورا گفت بر دست چپ جاى كن * برو اختر بخت برپاى كن
من از ميمنه ايمنم اين زمان * ره ميسره گير دل شادمان
برفت آن پسنديده بر دست چپ * بماندم ز كار زمانه عجب
كه روزى « 1 » نشيب است و روزى فراز * منه بر تن خويش رنج دراز
270 وزآن روى مصعب هم از بامداد * طلايه برون كرد مانند باد
برادر بد او را يكى خويشكام * سرافراز و دانا و جعفر به نام
بيامد ورا يار مردى هزار * به آهن بپوشيده يكسر سوار
به هم بازخوردند آن هر دو خيل * سوى رزم كردند ناگاه ميل
چو باد بزان حمله كردند زود * ز آتش برآمد [ به عيوق ] دود
هامش
( 1 ) ازوى