گروهى ز غوغا برون شد به جنگ * چو گرگ و گراز و چو پيل و پلنگ
بكشتند ميرى كه در پيش بود * فتادند در خيل طاهر چو دود
ز غوغا بشد لشكر اندر گريز « 1 » * چو شد آتش رزم و پيكار تيز
بكشتند چندانكه خون شد روان * پراكنده گشتند پير و جوان
420 گروهى از آن لشكر كامياب * در آن جنگ و كين غرقه گشت اندر آب
بر آن خيل قاروره انداختند * ز هرجا بر ايشان كمين ساختند
بشارت از آن فتح سوى امين * ببردند و شد شادمان ، بىقرين
به ميران و رندان بسى هديه داد * ز انعام او عالمى گشت شاد
شكستى درآمد ز بيرون به كار * برون شد ز طبع دليران قرار
425 فرستاد طاهر به ميران پيام * كه بودند در شهر كرده مقام
كه هركس كه نايد بر من برون * ز حلقش بريزم « 2 » بر اين خاك ، خون
ضياع ورا پاك ويران كنم * مقام پلنگان و شيران كنم
ز تهديد آن مهتر نامور * بزرگان به بيرون نهادند سر
دگربار غوغا برآورد دست * دليران فرزانه گشتند پست
430 يكى روز طاهر بيامد به جنگ * برفتند گردان با نام و ننگ
به جايى كه خواندند دار رقيق * نهاده بدان جايگه منجنيق
برفتند بيرون « 3 » برهنه همه * به تندى و تيزى چو دود و دمه
به جاى زره كرده دربر گليم * . . .
به سر كرده از بورياى به قير * گرفته به كف چوبهاى حقير
435 بيامد يكى مرد عيار تيز * سرى « 4 » پر ز كينه ، دلى پرستيز
به دست اندرون بود . . . * كلاسنگ مىزد چو مرغ بپر
به گردن درش توبرهاى « 5 » پر ز سنگ * مرا گفت اين است تير خدنگ
نگه كرد طاهر سوى مرد خويش * كه استاده بودش بدانجاى پيش
كه رو پيش اين مرد عريان به جنگ * مينديش از چوب وز زخم سنگ
440 خراسانى آنجا كمان بركشيد * نهاد اندرو تير و اندركشيد
هامش
( 1 )ز غوغا شد لشكر در گريز( 2 ) بديدم
( 3 ) غوغا
( 4 ) سوى
( 5 ) توبدى