چو بر بوريا زد سرافراز تير * فرو رفت پيكانش در كف قير
بيفتاد از او بر زمين پيرمرد * بدان مرد عيار كار [ ى ] نكرد
بيازيد و تير از زمين برگرفت * بر او آسمان آفرين برگرفت
سرافراز آن تير در قير زد * جوانمرد بازش يكى تير زد
از آن بوريا تير او بازجست * بيازيد عيار چون پيل مست 445
بزد تير در قير و خنديد باز * دگربار آن گرد گردنفراز
بينداخت تيرى دگر بر سپر * بيفتاد بر خاك و شد بىسپر
دلاور همه تيرها را بريخت * فلك بر سر نامور خاك بيخت
به دو گفت طاهر كه برگير تيغ * بزن بر سر بدگهر بىدريغ
دلاور چو آهنگ عيار كرد * بخنديد عيار از آن كاركرد 450
يكى سنگ را در فلاخن نهاد * بزد سنگ و پولاد از آن گشت ياد
بزد سنگ ، شمشير بشكست خرد « 1 » * چو ديدند از او [ آن ] « 2 » سران دستبرد
چو شد سنگ بر تيغ آن كارگر * به دو گفت [ بردار ] سنگ دگر
يكى سنگ ديگر بزد بر سرش * به خاك اندرآمد سر مغفرش
بخنديد طاهر از آن برشكفت * بدان مهتران سرافراز گفت 455
در فتنه زاين مردم آيد برون * كز ايشان شود لشكر ما زبون
ز قحطان وز نيم و حى نزار « 3 » * نيامد برون زاين يكى نامدار
كه از پشم اشتر بود جوشنش * بپوشيد اندر بر روشنش
به چنگ اندرش تيغ چوبين بود * كمانش ز چرم نوآيين بود
سپر بوريا باشد و تير سنگ * بدينگونه آيد دلاور به جنگ 460
مترسيد از اين مردمان گفت مير * كه حوصلشان تيغ درنه دقير ( ؟ )
بداد ( ؟ ) دقيق اندرآن روز جنگ * قوى بود پيوسته با تير و سنگ
سرانجام غوغا شد اندر گريز * ازآنپس كه بردند بىمر ستيز
گمان برد طاهر كه بردا . . . كى ( ؟ ) * نيايد اگر پير اگر كودكى
دوم روز كآمد به آوردگاه * فزون ديد غوغا بدان روى راه 465
هامش
( 1 ) خورد
( 2 ) از
( 3 ) نداد