برى سوى دشمن شوى جنگجوى * ز بدخواه خون اندر آرى به جوى
بخواهى ز بدخواه خون پدر * چرا آمدى تند و عاصى بدر
مرا خلع كردى تو اى بدسگال * تو را كرد خشم خدا پايمال
حسين على گفت كاى شهريار * مرا عفو كن تا شوى كامكار
270 روم دشمنان تو را بشكنم * سر و تاج طاهر به خاك افكنم
امين دلاور ورا عفو كرد * كه انديشه بودش از آن شيرمرد
نيارست او را فكندن ز پاى * ورا داد تشريف و شد بازجاى
چو مىرفت با آن سرافراز گفت * كه بيرون بر اكنون سپاه از نهفت
برو پيش طاهر از اينجا به جنگ * مكن اى سرافراز ازاينپس درنگ
275 برو كين باب خود از وى بخواه * از اينجا ببر هرچه بايد سپاه
دوم روز آدينه سردار دين * امام جهان نامبرده امين
اگر من سپه را بگيرم « 1 » ز مير * شوم زاين ميانه سوى داروگير
دگربار از خلق بيعت گرفت * به جاروب دانش جهان را برفت
حسين از محمد بترسيد سخت * ز من ، گفت با دل كه برگشت بخت
280 سوى خانه شد نامور صبر كرد * به انديشه بنشست فرزانهمرد
اگر زآنك طاهر بيابد ظفر * نماند مرا زنده در كر و فر
وگر من شوم بر عدو كامكار * محمد برآرد ز جانم دمار
محمد خبر يافت از رفتنش * وز آن نامور روى بنهفتنش
شبى شد ز بغداد بيرون به درد * ز خويشان به گردش « 2 » بدى چند مرد
285 ز بغداد رخ سوى خاور نهاد * به نزديك طاهر به كردار باد
همه لشكر خويش را گرد كرد * به منبر برآمد به كردار گرد
پى در فرستاد چندان سوار * رسيدند در مردم نامدار
سران را به يكدم بكشتند پاك * حسين على شد ميان در هلاك
سر نامبرده حسين خطير * بريده ببردند نزديك مير
290 فرو مرد آن آتش فتنه زود * ز دل برنيامد از آن مرد دود
هامش
( 1 ) بديدم
( 2 ) گردش پى