چو نزديك شهر آمد آن نامدار * برون رفت لشكر تمامت سوار
زن و مرد بغداد برخاستند * همه شهر يكسر بياراستند
پى آنچنان كار كاو كرده بود * از آن شاميان خون برآورده بود
ببردند او را در آن شهر شاد * ز كار خليفه بكردند ياد
امين را از آن انده آمد عظيم * دلش گشت از آن غصه و غم دونيم 195
چو لشكر تمامت ورا يار بود * امين را دل از غصه افگار بود
به روز آن سرافراز چيزى نگفت * شب آمد ، فرستاد اندر نهفت
حسين على را بر خويش خواند * نيامد ، در آن كار حيران بماند
دگرباره ده تن فرستاد مير * به نزد حسين آن يل « 1 » بىنظير
كه با تو مرا در نهان هست كار * بيا زود و انديشه در دل مدار 200
دلاور جوابش چنين داد باز * كه در شب تو را با رهى چيست راز
نه من مطربم يا نديم اى امير * كه آيم به شب نزد تو خيره خير
تو را كار با من به روز است و بس * فرستاده بشنيد ، شد بازپس
سپيده حسين على برنشست * به كين محمد ميان را ببست
سپه [ را ] بفرمود تا شد سوار * فزون بود لشكر ز پنجه هزار 205
بيامد به پيش لب دجله شاد * زبان را به نقص امين برگشاد
كه تا كى چنين زاين نه مرد و نه زن * پراكنده بايد شنيدن سخن
خورد روز و شب همچو رندان شراب * بود مست ، زاو جمله عالم خراب
به شوخى او باب من شد هلاك * فرو برد بايد سرش را به خاك
فرستاد تا لشكر آرد ز شام * ببرد ز ما روزى ، اين خويشكام 210
كنون خيل دشمن به حلوان رسيد * سر نيزه بر اوج كيوان رسيد
بيايند فردا و اين « 2 » بوموبر * كنند از سر خشم زيروزبر
برآرند از ما بهكلى دمار * نماند به بغداد يك نامدار
از آن پيش كآيند آن مهتران * به گردن برآورده گرز گران
برون برد بايد امين را ز كار * وزاو شهر كردن تهى آشكار 215
هامش
( 1 ) يلى
( 2 ) دين