سرافراز داو [ و ] د ، فرزانهمرد * امين را در آن بوموبر خلع كرد
ز مأمون در آن بوموبر برد نام * ورا خواند اندر مدينه امام
سليمان كه فرزند داو [ و ] د بود * در او جوهر جود موجود بود
به شهر مدينه در ، او بود مير * سليمان كه بد مرد روشنضمير
به مأمون در آن بوموبر خطبه « 1 » كرد * به دانش ز دشمن برآورد گرد 345
بيفكند از خطبه نام امين * ورا خواند مخلوع ، آن « 2 » بىقرين
بيامد ز مكه به طاهر خبر * هماى مرادش برآورد پر
به مأمون فرستاد او « 3 » مژده زود * سوارى به بالا برآمد چو دود
سرافراز مأمون بادينوداد * اميرى مكه به داو [ و ] د داد
بد آن مير بادانش و نامدار * درم داد افزونتر از ده هزار 350
فرستاد با سيم عهد جرم ( ؟ ) * به نزديك [ آن سرور ] محترم
به طاهر فرستاد مأمون پيام * كه اى مرد پردانش و نيكنام
يزيد جرير ابن خالد كه شير * نباشد چو آن نامبرده دلير
به فرمان نبشتند در انجمن * به نام سرافراز عهد يمن
چنان كرد طاهر كه آن مير گفت * يزيد دلاور برفت از نهفت 355
به شهر يمن دعوت آغاز كرد * بدانجا در كام دل باز كرد
امين را همان شهر بغداد بود * اگر عدل اگر جور بد ، راد بود
به بغداد شد طاهر نامدار * گرفت آن برو « 4 » بوم را در حصار
امين لشكر خويش را عرض كرد * دليران و ميران و مردان مرد
ورا هفتصد مرد سرهنگ بود * دل مير پركينه و جنگ بود 360
به هر مهترى نامور طبل داد * علم دادشان مير بادينوداد
على بن محمد سپهدار شد * بر آن لشكر خويش سالار شد
سوى ابن اعين روان شد به جنگ * ز انبوه لشكر زمين گشت تنگ
سرانجام رزمى بكردند تيز * روان خيل بغداد شد در گريز
على بن محمد گرفتار شد * بر او روز روشن شب تار شد 365
هامش
( 1 ) خطب
( 2 ) از
( 3 ) از
( 4 ) بد