پدر صالح و او جوانى فصيح * سخن گفتن خوب و نظمى « 1 » صحيح
ز هنگام هارون كه سردار بود * به زندان دلاور گرفتار بود
چو شد خيل بغداد زآنسان زبون * امين برد او را ز زندان برون
ورا داد حالى اميرى شام * به دو گفت كاى سرور نيكنام
بسى رنج ديدى در اين روزگار * ازاينپس شوى خرم و كامكار 145
برو سوى شام اى سرافراز مرد * در آن بخت سوم با ابيار ( ؟ ) كرد
در آن بوم خيل گران جمع كن * درون را فروزنده چون شمع كن
چراغى « 2 » ز شمع خرد برفروز « 3 » * مگر كاين شب تيره آيد به روز « 4 »
وفا نيست در مردمان عراق * ندارند با من به دل اتفاق
مرا حاجت افتد به مردان شام * تو بفرست لشكر چو خواهم تمام 150
اگر خود من آيم تو آماده باش * شب و روز گوش فرستاده باش
نماينده عبد الملك مير بود * سرافراز با راى و تدبير بود
دلاور همه شام گرديده بود * ورا در بزرگى پسنديده بود
سرافراز عبد الملك نامدار * سوى شام شد با سپه ده هزار
چو آمد سوى رقه بيمار شد * به راه اندرون [ جفت تيمار ] شد 155
حسين على پور ماهان امير * ورا يار بود اندرآن داروگير
بشد پيش بيمار و گفتش به راز * كه اى نامبردار گردنفراز
تو بيمار گشتى و اكنون به شام * چگونه شوى خسته ، بىكامونام
به بغداد اكنون سپه درخور است * كه دشمن مگر بسته با لشكر است
به حلوان رسيد است بدخواه شاه * به تنگ اندرآيد بهزودى سپاه 160
يكى نامه كن اى هنرور همام « 5 » * از اينجا سوى نامداران شام
سپه را بخوان اى سرافراز مرد * كه نتوان از اين بيشتر صبر كرد
فرستاد نامه به ميران شام * بسى وعدهها دادشان نيكنام
بيامد سپه در زمان سى هزار * ز شامى سران ، از پى كارزار
سوى رقه آمد ز خوان سپاه * زمين شد پر از خيمه و بارگاه 165
هامش
( 1 ) رظى ع
( 2 ) چراغ
( 3 ) فزون
( 4 ) برون
( 5 ) هزبر عام