فرستاد عبد الملك سوى مير * محمد امين سرور بىنظير
ورا زآن سپاه آمدن [ مژده ] داد * امين گشت از لشكر شام شاد
ز بغداديان آنچنان كم شنود * جوانى يكى اسب گم كرده بود
در آن لشكر شاميان بازيافت * سوى اسب چون مرغ پرواز يافت
170 بيازيد دست و لگامش گرفت * در اين قصه شايد كه مانى شگفت
چو شامى چنان ديد فرياد كرد * ز اسب و ز بردن سخن ياد كرد
برفتند قومى ز شامى سران * بديدند آنجاى رزمى گران
ز بغداديان نيز فوجى « 1 » هزار * برفتند آنجا پى گيرودار
به كشتن گرفتند از يكدگر * جهان گشت از آن فتنه زيروزبر
175 فرستاد عبد الملك در زمان * يكى را بسان هزبر دمان
به نزد حسين آن سرافراز مير * كه اينجا پديدار شد داروگير
برو آتش فتنه بنشان به جاى * به اسب اندرآورد مردانه پاى
بيامد كه آتش نشاند چو دود * بدان آمدن فتنه افزون ببود
به شامى سران اندرآن داروگير * زبون ديد بغداديان را اسير
180 برآشفت و شمشير كين بركشيد * از آن شاميان نامور سركشيد
فراوان از آن نامداران بكشت * نمودند از او لشكر شام پشت
برفتند و گفتند با يكدگر * كه خورديم بىسيم خون جگر
بيامد از آنجاى گرديد باز * كه شد چنگ اقبال شاهى ز ساز
چه چيز است ما را در اين بوموبر * چو شد شاميان را سراسر خبر
185 به يك بار از آن رزم گشتند باز * سوى شام رفتند دل پرگداز
سرافراز عبد الملك زارتر * همىبود هر لحظه بيمارتر
بهسوى امين آمد آن آگهى * شد از مغز دانش دماغش تهى
ز رقه حسين آن سرافراز مرد * بيامد به بغداد چون باد و گرد
امين ز آن دلاور بترسيد سخت * به دل گفت دردا كه برگشت بخت
190 پدر كشته با من شود پر ز كين * كند بىگمان قصد جان امين
هامش
( 1 ) بوقى