زر و سيم آسودگان را دهد * چنين بار اندوه بر ما نهد
يكان و دوگان بازگشت آن سپاه * يكى تن نماند اندر آوردگاه « 1 »
فرود آمد از كوه طاهر به كام * گرفت آن بروبوم حلوان تمام
به مأمون فرستاد زآن ياد كرد * دل نامداران دين شاد كرد
120 فرستاد از بهر طاهر امير * كلاه و كمر ، استرى بادگير
بسى آفرين كرد بر فضل سهل * كه بود او وزيرى سرافراز و اهل
به تدبير او رفت طاهر به جنگ * وزاو گشت بر دشمنان كار تنگ
به فضل سرافراز تشريف داد * فراوان به دو آفرين كرد ياد
لقب داد او را و كردش بلند * ز دل بيخ اندوه و آفت بكند
125 فرستاد طاهر به مأمون پيام * كه بفرست نزدم سپاهى تمام
كه تا شهر بغداد را در حصار * بگيريم ما هر دو از هر كنار
از آن روى ميرى بيامد بهساز * به اهواز و در بصره شد سرفراز
به گرد بروبوم آمد چو باد * به بغداد با خيل بسيار شاد
من اى شهريار از ره نهروان * درآيم به كردار سيلى روان
130 بگيريم ما شهر بغداد را * چنان برزن و بوم آباد را
چو بشنيد مأمون پيام امير * ز تدبير او شاد شد تيزوير
بدانست كان هست راى صواب * از آنجا فتد رخت دشمن در آب
بفرمود تا پور اعين ز راه * بيامد بياورد بىمر سپاه
بشد هرثمه با دو ره ده هزار * سوى حد اهواز بربست بار
135 سرافراز طاهر به فر و به زور * ز حلوان روان شد سوى شهر زور
از آنجا به بغداد شد نامدار * سپاهى به گردش فزون از شمار
ز ديگر طرف هرثمه چون پلنگ * سوى شهر بغداد [ شد ] بىدرنگ
چو لشكر ز حلوان سوى شاه شد * امين سرافراز آگاه شد
از آن لشكر شوم نوميد گشت * به دست اندرون عود او بيد گشت
140 به زندان او بود مردى همام * شنيدم كه عبد الملك بود نام
هامش
( 1 ) اندر و وردگاه