تو را شد چنين اينكه آيين دهر * گهى نوش يا بى از او گاه زهر
بسى آفرين كرد بر پيرمير * نديدم چو تو گفت روشنضمير
به بغداد شد آن حكايت خبر * هماى سعادت فرو برد پر
هراسى ز طاهر شد آنجا پديد * كه شد راحت [ از جمعشان ناپديد ]
امين هركه را زآن سران خواند پيش * ز طاهر سخن گفت برجاى خويش 95
هر آنكس كه بشنيد آن قول راست * پى رزم طاهر امين عطو خواست
بگفتند ما را فزون از شمار * درم بايد و آلت كارزار
كه تا ما توانيم رفتن به جنگ * بر طاهر آن رزم ديده پلنگ
امين گشت حيران و فضل ربيع * ز بردن بر آن نامداران شفيع
دو مهتر بدند اندرآن بوموبر * به مردى و ميرى برآورده سر 100
يكى بود عبد اللّه بن حميد * دوم بد محمد ز پشت يزيد
بدان هر دو تن درّ و دينار بود * ستام پر از اسب رهوار بود
سپه داد آن مرد را صد هزار * برفتند حالى سوى « 1 » كارزار
سوى خانقين رفت هر دو سپاه * فرود آمد آنجاى بر طرف راه
در آن كار طاهر يكى حيله كرد * فرستاد پوشيده پنجاه مرد 105
سوى خيل بغداد و با جمله گفت * پراكنده گرديد اندر نهفت
برفتند گفتند هر جايگاه * به مردم ، به هرجا ميان سپاه
كه در شهر بغداد آن ذو اليمين « 2 » * در گنج بگشاد اندر زمين
برون كرد گنجى كه بنهاده بود * فراوان زر و سيم آماده بود
به لشكر دهد زآن درم بىشمار * كفش گشت باران چو آمد بهار 110
شما اندراين كوه بر سنگ خشك * حد شهر بغداد كافور و مشك
پى زر بتازيد ازاينجاى تيز * چو آييد با خويشتن پرستيز
دو ساله درم مىدهد شاه پيش * ببايد شما را شد از جاى خويش
گمان برد مردم كه آن هست راست * فغان از بزرگان لشكر بخاست « 3 »
بگفتند ما را فرستد به جنگ * خليفه ازآنپس كند ريو [ و ] رنگ 115
هامش
( 1 ) سه و
( 2 ) اى دولين
( 3 ) بخواست