بياورد نامه به طاهر سپرد * به نيكى سرافراز را نام برد
به طاهر چنين گفت فرزانهمرد * كه اين خيل كآمد به شب [ در ] نبرد
نباشند افزونتر « 1 » از شش هزار * بديشان شود بىگمان كارزار
بر ايشان [ يكى ] نامبرده سر است * كه پيش من از بندهاى كمتر است
چو فرمان دهى من شوم تيز باز * به نزديك آن لشكر سرفراز 45
بيارم سران را به نزد تو من * به عزت بيارايم اين انجمن
چو ايشان بيايند پيش تو شاد * بود لشكر شاه بغداد باد
فريب ورا مير در گوش كرد * بفرمود تا رفت مانند گرد
ورا نامهاى داد دانشپذير * نبشته به نزديك برنا و پير
كه مأمون امام است بيعت كنيد * ز تن جامهء بيخودى بركنيد 50
امين را نه اقبال ماند نه تخت « 2 » * بر او برشود بىگمان كار سخت
شما زآن بداختر بتابيد « 3 » روى * بياييد نزديك من نامجوى
از آن پيش كآرند با بسته دست * سواران جنگى و پيلان مست
برفت و بيامد به كردار باد * به نزديك آن لشكر ديوزاد
بدان مهتران گفت ، بگريختيم * ز ناگاه رنگى برآميختيم 55
كنون طاهر از كار من ايمن است * بهجاى خود اندر يقين ساكن است
اگر ما در ايندم شبيخون كنيم * ز دل كين ديرينه بيرون كنيم
بداريم نام نكو در جهان * بفرمود تا مهتران در [ نهان ]
نشسته بر اسبان « 4 » و راندند گرم * بر خيل طاهر كشيدند نرم
سپاه سرافراز خوش خفته بود * ز باد هوا ، عالم آشفته بود 60
سران سربسر سر نهاده به خواب * فرو برده سر مرغ و ماهى به آب
طلايه نهان ، پاسبان خفته مست * گرفتند آن « 5 » خيل نيزه به دست
شب تيره مانند اسب سياه * گرفتند پيرامن آن سپاه
به شمشير و نيزه ، به تير خدنگ * بكشتند بىمر ز مردان جنگ
دلافروز طاهر چو اين كار ديد * ز خيمه سراسيمه بيرون دويد 65
هامش
( 1 ) نباشد فزونتر
( 2 ) نه اقبال و مانند تخت
( 3 ) نتابيد
( 4 ) اسب
( 5 ) از