بريزم ز تو خون بسان شراب * چو فردا سحرگه درآيى ز خواب
50 ربيع ابن ضحاك را پيش خواند * . . .
به دو گفت كاين نامه را همچو آب * براهيم داده ، بياور جواب
بياورد درحال نامه ربيع * به نزد براهيم فضل ربيع
نبشت از بر ظَهر آن را جواب * . . .
چنين گفت كاى بدرگ بدنشان * تو را آنچه بودند گردنكشان
55 در آن باغ بودند كشتم تمام * تو را نيز كشتن توانم به كام
به خون توام هست ز آنسان شتاب * كه تو . . .
چو نامه فروخواند مرد پليد * يكى دم فروماند و دم دركشيد
پس از ساعتى آن سگ نابكار * بفرمود تا شد سپاهش سوار
برفتند بيرون و كردند جنگ * . . .
60 چنان تا به شب در ميان جنگ بود * زمين بر سپاه عدو تنگ بود
شب آمد ز هم بازگشتند شاد * نخفتند در خيمه تا بامداد
سحرگه دگربار برخاستند « 1 » * . . .
بپوشيد دراعهاى بر زبر * وشى بود دراعهء بدگهر
علم بر سرش پيل پيكر به پاى * بدين رسم و آيين درآمد ز جاى
65 براهيم لشكر بياراست باز * . . .
به ورقاى بن عازب نامدار * بفرمود بر ميمنه شد سوار
به فرزند ورقا امير سره * بفرمود تا رفت بر ميسره
به قلب اندرون كامران جاى كرد * علم . . .
علمدارش آن روز ميمون شير * كه چون او [ نبد ] در خراسان دلير
70 به حرب اندرآمد ز هر سو سپاه * شد از كشته مانند خرپشته راه
ازآنپس كه كردند بىمر ستيز * سوار . . .
برون شد سوارى ز خيل زياد * به تيزى چو آتش ، به تندى چو باد
ز كوفى سوارى برون شد چو گرد * نكوهيده شامى ورا قتل كرد
هامش
( 1 ) برخواستند