به يك زخم محكم از آن كارزار * گريزان برفتند پنجه هزار
از آن پيش چون باد بگريختند * همه تير با كيش مىريختند
مجال چنان تير يكيك نبود * سراسيمه گشته ز چرخ كبود
همه كيشها بازپرداختند * روان تير با تركش انداختند
نه بر دشمن خويش ، بر خاك پست * فكندند تير و كمانها ز دست 125
ز زير سنانش روان گشت خون * بيفتاد نزد ستمگر نگون
بريدند هر پاى از پيكرش * ببردند نزديك طاهر سرش
يك انگشترى بد در انگشت مير * پديد آمد آن جايگه داروگير
دو صد نامور بهر انگشترى * شد انگشت آن شاه را مشترى
بريدند انگشتش از دست راست * ز بغداديان بانگ و فرياد خاست 130
بزرگان دانندهء پرهنر * به نزديك طاهر نهادند سر
چو انگشترى ديد « 1 » فرزانه مرد * بيازيد دست و در انگشت كرد
چو شد ملك را گفت شه مشترى * ببرد از امين تاج و انگشترى
نشانى است انگشترى در ميان * كه برديم از دست بغداديان
بزرگى و شاهى به مأمون رسيد * هم از گردش چرخ گردون رسيد 135
يكى مرد بودش دلاور دلير * بفرمود كآورد كلك و حرير
يكى نامه بنوشت پيش وزير * گزين سهل بن فضل دانشپذير
چو انگشت با خامه پيوند كرد * سر نامه نام خداوند كرد
خدايى كه او داد فتح و ظفر * مرا بر عدو درگه كر و فر
وزاو بر وزير جهانآفرين * كه از علم و حلم است جانآفرين 140
چنين نامه را مهتر خويشكام * سزد گر كند آفريننامه نام
چو از پيش او تيز برتافتم * بر اعداى مأمون ظفر يافتم
به اقبال آن مهتر كامياب * به يك زخم كردم جهانى خراب
چو كردم بدانديش خود را دو نيم * برفتند لشكر گريزان ز بيم
بر فضل بن سهل كان هنر * فرستادم انگشترى نيز و سر 145
هامش
( 1 ) دانه