45 بخواند از هنر مردم اهل را * بگفت اين سخن فضل بن سهل را
كه آمد على پور عيسى چو شير * سوارى است آن نامبرده دلير
ببين تا كه خواهد شدن سوى جنگ * گزين كن دلاور يكى شير چنگ
جواب حسن داد فرزند سهل * كه خواهم ز شاه اندراين كار مهل
به دو مهل داد آن پسنديده مير * سوى خانهء خويشتن شد وزير
50 وزير گزين بد ستارهشمر * بدانسته بد راز شمس و قمر
بياورد زيج و سطرلاب « 1 » زود * نگه كرد زى كار چرخ كبود
پرانديشه بنهاد تقويم پيش * همىبود آهسته در كار خويش
[ چو ] روشن سپهر و ستاره بديد * پسوپيش كار جهان بنگريد
زمانى ز گردش در آن كار شد * ز راز سپهرى خبردار شد
55 ز ميران لشكر چو بد بىهمال * به نام همه قرعه افكند و فال
گرفت و برآمد يكى نامور * كه بود اندرآن جنگ يارش ظفر
بد آن نامبردار طاهر به نام * چو شيرى بدى پيلتن در كنام
حسين سرافراز بد باب مير * بشد نزد مأمون چو پرتاب تير
به دو گفت كردم سواران گزين * كه بر چرخ برزد . . .
60 برآيد به دست وى اين كار زود * چو اقبال خواهد ورا يار بود
تو نيز اى جهانبان ورا يار باش * چنان پهلوان « 2 » را خبردار باش
بفرماى تا طاهر آيد برت « 3 » * شود كامران مير بر لشكرت
گر او را فرستى بدين كارزار * عدوى شما را شود كارزار
بهزودى ز فرزند ماهان دمار * برآيد تو اين روزها مىشمار
65 بديدم من آن راز گردان سپهر * به كين است با خصم . . .
به طاهر شود آب ابرت روان * بهزودى بگيرد جهان پهلوان
به چنگ آورد ملك بغداد را * سپارد به تو بوم آباد را
دلير است چون رستم زاولى * تو او را روان كن به رزم على
ورا خواند مأمون فرخنده پيش * نشاندش چو اقبال نزديك خويش
هامش
( 1 ) سطلاب
( 2 ) بهلوى
( 3 ) افرارت