به دو گفت سرتيز ديدم تو را * چو تيغ از ميان بركشيدم تو را 70
تو را مىفرستم به جنگ على * كه دارى دل و بال و يال يلى
قهستان و حلوان سراسر توراست * به رمح تو خواهد جهان گشت راست
رى و اصفهان هر دو دادم « 1 » به تو * در كامرانى گشادم به تو
كمر بند چون كوه سر برفراز * كه بر گردنان مىشوى سرفراز
ز لشكر گزين كن دو ره دههزار * برو شاد و خرم سوى كارزار 75
برو تيز از اينجا به كردار شير * از آن پيش كايد على ، رى بگير
روان كرد چون آب طاهر به رى * جوان بود و دانا و فرخندهپى
به رى درشد آن گرد از گرد راه * بزرگان « 2 » و ميران و يكسر سپاه
قوى گشت در رى دلاور ز راى * ورا نام شد مير كشورگشاى
على پور ماهان به حلوان هنوز * جگر پر ز تاب و درون جفت سوز 80
همىبرد از مهر تابان گرو * چو كيوان شد آن نامور كندرو
چو آن طاهر آمد به نزدش خبر * شد از گردش اختران پىسپر
هراسيش اندر دل آمد پديد * نهيبش در آن منزل آمد پديد
ز حلوان به رى كرد آهنگ شير * و ليكن دلش بود از جنگ سير
به طاهر بگفتند كامد ز راه * على پور ماهان و بىمر « 3 » سپاه 85
سوارى است چابك [ در ] ون نبرد * به رى در [ ورا ] بايد آرام كرد
به رى دربيايد « 4 » كه گيرد قرار * مقامى است اينجاى سخت استوار « 5 »
چنين گفت طاهر به مردان خويش * كه دانستهام كارها را ز پيش « 6 »
نباشند يك دل يقين را زبان * ز هر سو ستانند ما را زنان
خراسانيان را ندارند دوست * بر اين نامداران بدرند پوست 90
به گردش سپاهى همه مهربان * به دل راست با شاه و شيرينزبان
ز رى نامبرده به كستانه رفت * چو گستهم مردانه فرزانه رفت
بيامد على سوى لشكر چو ماه * به رى مانده بد « 7 » پنج فرسنگ راه
هامش
( 1 ) دارم
( 2 ) بذرگان
( 3 ) بىمن
( 4 ) بهآيد
( 5 ) بخت ستوار
( 6 ) رش
( 7 ) بدى مانده بود