به گيتى به از صلح كارى نبود * ز تو اين عمل يادگارى نبود 20
وگر آنچه گفتم نيايد بجاى * سرافراز باش و بيفشار پاى
وگر آنكه جنگ اندر و كارزار * شود مير مأمون گرفتار و زار
چو آرى تو آن مهربان را به دست * سرافراز دين را مكن پاىبست
منه بند بر پاى آن نامدار * نياور به بغداد زودش ، سوار
گر او سخت گويد ، تو مىباش نرم * مسوز آتش خشم با شاه گرم 25
على گفت فرمان بانو برم * ز فرمان او نوشدارو برم
بگفت اين و گشتند از آنجا روان * بيامد چنان تا لب نهروان
ز بغداد تا نهروان شد سپاه * فزون نبود از چار فرسنگ راه
چو لشكر سوى نهروان شد به كين * بيامد هماندم به لشكر امين
بگرديد يكدم به گرد سپاه * به هر جاى كرد آن دلاور نگاه 30
سلاح و سليح « 1 » سواران بديد * به شادى رخ نامداران بديد
بيامد برش پور ماهان به مهر * به ديدار آن شه چو روشن سپهر
امين گفت اى سرفراز جهان * خداوند داند ز راز نهان
اگر دست بردى ، خراسان توراست * بروبوم ايران تنآسان توراست
برو آن بروبوم يكسر بگير * تويى مهتر ملك و فرمانپذير 35
مكن زور چون ملك هموار شد * كه حاكم سرافراز از اين كار شد
نگه دار دل را ز جور و ستم * كه در چشمت آيد ز بيداد نم
چو گردد ز دست تو مأمون به زير « 2 » * سراپا ببندش بياور اسير
ورا در عمارى كن اى مير جاى * بيندازش و بسته كن دستوپاى
به جانش نخواهم كه آيد گزند * فرستش به نزديك من زير بند 40
بگفت اين سخن جانش آگه نبود * خرد را . . .
قضاوقدر هر دو در كار خويش * امين غره گشته به گفتار خويش
بگفت اين و برگشت آن پاكراى * على بن ماهان روان شد ز جاى
سر گرد گردان به گردون رسيد * خبر زآن دلاور به مأمون رسيد
هامش
( 1 ) سرام سح
( 2 ) شير