بدانجا كه مى برفروزد چراغ * بسوزد چو شمع درخشان دماغ
به مستى نشايد جهان داشتن * جهان را به دانش توان داشتن
به نزد خدا مردم پاك شد * بسا تن كزاين آب در خاك شد
از اين آب دست اى برادر بشوى * به ترك مى و مىپرستى بگوى 490
چو جرعه مريز اى پسر خون خويش * نگهدار اين طبع موزون خويش
به باده منه خرمن جان بهباد * كه بيشاز دمى كس به مى نيست شاد
ز دست امين ملك بربود مى * پريشانى آورد در كار وى
از او عقل و اقبال بستد شراب * وز اين جايگه غرق شد اندر آب
مى و همنشين بدش كرد پست * چه كار آيد اى دوست ، از مرد مست 495
بدين گفتهها دوست دارد كسى * كه دانا بود ، هوش دارد بسى
به نادان بر اين قصه هرگز مخوان * كه او را بود دل به پير و جوان
كسى را كه مختل بود عقلوهوش * ندارد به گفتار گوينده گوش
خردمند را پند شد سودمند * دل و جان ، تو در كار نادان مبند
امين باده مىخورد و از روى جهل * برش كار مرد جهان جوى سهل 500
ز مأمون نمىكرد انديشه مير * مى ناب مىخورد بر بانگ زير
ز مأمون دل فضل بد پرهراس * ورا گفته بد « 1 » مرد اخترشناس
كه مأمون بگيرد جهان سربسر * امين زبيده شود پىسپر
بيامد نكوهيده نزد امين * به دو گفت كاى شاه روى زمين
به مأمون بر امروز ايمن مباش * كه او كرد راه خلاف تو فاش 505
تو را خلع كردست از روى كين * نهادست بر اسب رزم تو زين
سپه جمع كن رزم او را بساز * از اين بيش نرد صبورى مباز
به عيساى ماهان بفرماى زود * برآور به شد [ ت ] ز بدخواه دود
ورا سوى رزم برادر فرست * به تيزى چو آب و چو آذر فرست
چو از دست آيد كسى را شكست * بيندازد از دوش ناكام دست 510
برادر بود همسر دست راست * چو شد دشمنت ، مهربانى چراست
هامش
( 1 ) بود