بدريد چون ديد خط پدر * وز آن كار او گشت زيروزبر
بدريد آن نامه بىرسموراه * دريدند پيراهن عمر شاه
. . . در نبود * برآشفت با او سپهر كبود
465 جوان بود گمراه و معذور و مست * وز اين چيزها بود رفته ز دست
نشسته بد امول بيوسه ( ؟ ) پيش * همين كرد هردم دل خسته ريش
چو مأمون ز كارش خبردار شد * جهان را ز مردى خريدار شد
به منبر برآمد جگر پر ز درد * امين را از آن كار معزول « 1 » كرد
چنين گفت كاى نامداران دين * بگرديد از راه مردى امين
470 بدريد فرمان هارون ز خشم * برون رفت آزرم و شرمش ز چشم
ز حكم پدر پاى بيرون نهاد * سر خويش در خاك و در خون نهاد
چو آن نام « 2 » كردند از نامه پاك * من او را فكندم به دام هلاك
ورا خلع كردم به امر خداى * درآرم سرش را نگون زير پاى
ز راه بزرگى امامت مراست * به من مىشود كار اسلام راست
475 مرا مىرسد اين خلافت يقين * مه و سال ، مست است و خفته امين
جهاندار هشيار بايد ، نه مست * نيايد به مستى بزرگى به دست
چو مستى بود بر مقام رسول * چگونه كند عقل ، قولش قبول
بگفت اين و از منبر آمد به زير * تو گفتى مگر بود غرنده شير
[ جها ] ن شد مشوش از اين كار سخت * سعادت بهسوى عدم برد رخت
480 امين همچنان بود بر كار خويش * چو سوداييان « 3 » جفت بازار خويش
مى و مطرب و دلبر و ناى و نوش « 4 » * دماغ ورا كرد بىمغز [ و ] هوش
به شاهى در اين منزل آب و گل * به خون رزان داده بد جان و دل
چنين كار نبود ز نادان بديع * به كار اندرون بود فضل ربيع
امام جهان مست و عالم خراب * سعادت از آنجا نهد سر به خواب
485 سر فتنههاى جهان شد شراب * ز مى خوردن او جهان شد خراب
مى و عقل باهم نشد سازگار * چگونه بود مست را هوشيار
هامش
( 1 ) مغرور
( 2 ) جوانان
( 3 ) حوسوامان
( 4 ) ماى هوش