به مأمون سرافراز عباس گفت * سخن از ره خشم الماس گفت
كه اين كار از اين پيشتر كردهاند * براى جهان خون دل خوردهاند
همين كرد منصور با جد من * عجب نيست اين كار در انجمن
سرافراز سفاح با دستبرد * مقام خلافت به عيسى سپرد 440
بيامد ابو جعفر شيرمرد * از آن كار . . . مرا دور كرد
بخنديد مأمون به دو گفت باز * كه هرگز نباشد چو گنجشك « 1 » باز
چه خوش گفت آن پردل نامور * كه از لطف او سنگ شد جانور
چو چشمه به بدزارن ( ؟ ) دريا برى * به ديوانگى ماند آن داورى
به مأمون نماند به مردى امين * وگر خود زند آسمان بر زمين 445
چنين گفت فضل بن سهل [ وزير ] * كه در دست او بود عيسى اسير
اسير است در دست مأمون ، امين * چو شير است استاده اندر كمين
به دو گفت عباس كاى خويشكام * چرا كردهاى نام مأمون امام
امام زمين است اكنون امين * بر او خواند بايد به جان آفرين
به دو گفت فرزند سهل همام * كه هر مسجدى را پديد است امام 450
زيانى نباشد امين را از اين * منه بر سمند جفا بيشازاين « 2 »
. . . بر ما بهانه مگير * جهان سربهسر بر امام است و مير
امين است بر جمله عالم امام * سخن را بدينجاى كردم تمام
شما بازگرديد با كام و ناز * كه فردا پديد آيد از كبك ، باز
. . . آزاد سرو * به بغداد چون ماه تابان ز مرو 455
نهادند از « 3 » مهر سر بر زمين * بگفتند احوال پيش امين
برآشفت با فضل بدر ربيع * ندارى ورا گفت راى رفيع
. . . برادر جدا * نترسى تو اى بدنشان از خدا
فكندى ميان اندرون دشمنى * گرفتى ره و رسم اهريمنى « 4 »
بسا خون كزاين بر « 5 » شود ريخته * به هرجا به خاك اندرآميخته 460
. . . استاد مرد * برفت و بياورد مانند گرد
هامش
( 1 ) سمك
( 2 ) بيشازين
( 3 ) آن
( 4 ) اهرمنى
( 5 ) كذين پر