410 محمد امين زآن خبردار گشت * بساط نشاط از درون درنوشت
ز ميران گزين كرد مهتر سه تن * كه بودند دانا به هر انجمن
يكى زآن سه فرزانه عباس بود * كه چون او نبد زير چرخ كبود
دوم نامور صالح سرفراز * كز او رفت مهر مهى برفراز
سيم پور عيسى محمد كه پيل * از او رخ نهفتى به درياى نيل
415 برفتند و آن نامه بردند شاد * به نزديك مأمون به كردار باد
نبشته چو برخواند از آنگونه بود * كه من برترم از سپهر كبود
به من داد اين پادشاهى پدر * چو مىرفت از اين دار دنيا بهدر
به من مىرسد سرورى از دو روى * اگر بشنوى كم شد اين گفتوگوى
پسر دارم اكنون ، وليعهدم اوست * پديد آمد امروز دشمن ز دوست
420 تو بهر نهالى نه بيخ و نه شاخ * شدى تنگدل در جهان فراخ
بريدى ز بن شاخ و بيخ اميد * بكندى روان سرو ، بنشاند [ ه ] بيد
بريدم ز دل شاخ مهر تو را * نخواهم دگر ديد چهر تو را
تو را در خلافت كنون كار نيست * در اين خانه ديگر تو را يار نيست
برآشفت مأمون ز گفتار او * در آن كار بشكست بازار او
425 جواب اينچنين داد دانشپذير * پر از خشم شد با رسولان امير
كه من بشنوم نيز گفتار مست * خرابى پديد آيد از كار مست
اساسى كه فرزانه هارون نهاد * تواند از آن پاى بيرون [ نهاد ]
برو مست بىخويشتن را بگوى * كه بر من ز شوخى بهانه مجوى
مگرد از ره و رسم فرزانه باب * مكن خانهء كامرانى خراب
430 سپاه من و گنج من پيش توست * دلم خسته از كار ، كم پيش توست
بر من فرست اى دلاندوز ، گنج * سپاه مرا نيز بىدردورنج
ميفزاى رنج تن خويشتن * مكن طوق در گردن خويشتن
تو گفتى كه من عهد بشكستهام * كه از بهر فرزند خود بستهام
چگونه توان عهد شاهان شكست * نبايد تو را دل در اين كار بست
435 كلاهى كه از مهر ما دوختند * چراغى كه آنجا برافروختند
بگو تا كجا ، كى نشيند ز باد * نبايد سخن كرد بيهوده ياد
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 478
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٤٧٨