مرا پايهء جفت و فرزند خويش * به دل در كنون هست هر روز بيش 385
روان كن از آنجا عيال مرا * مبُر بيشازاين پروبال مرا
چو برخواند نامه امين گزين * بر اسب جفا كرد مردانه زين
هم اندر زمان نامه پاسخ نبشت * سخنهاى زيبا و فرخ نبشت
كه گرم است و اين طفلكانند خرد * نشايد به راه چنين دور برد
بمان اين زمان « 1 » تا خنكتر شود * زمين از سرشك هوا تر شود 390
چو وقت اندر آيد فرستم برت * به گردون رسانم ز رفعت سرت « 2 »
فرستاد نامه به دست سه مرد « 3 » * بَرِ مير مأمون به كردار گرد
بدانست مأمون ز كار امين * سخن گفت مانند در ثمين
به ميران لشكر كه فضل ربيع * ندارد دل و عقل و راى [ رفيع ]
امين را بدينگونه گمراه كرد * برآورد از آن نامبردار گرد 395
امين را چنين گفت فضل وزير * كه مأمون ز تو سير گشت اى امير
دلش با تو اى كامران نيست راست * تو را اين همه [ مهربانى چر ] است
دل از تو به يكبارگى برگرفت * بهپا چون ( ؟ ) شده كينه از سر گرفت
فرستيم زاينجاى كارآگهان * بدانيم از كارهاى نهان
فرستاد نه مرد پنهان وزير * نبد راه مانند بهرام و [ تير ] 400
برفتند و نوميد بازآمدند * بر مهتر سرفراز آمدند
بگفتند كان راهها بستهاند * نشسته بر آن راه پيوستهاند
بهسوى خراسان نپرد هماى * تو ما را به جاى دگر رهنماى
امين اندرآن كار سرگشته شد * وز آن نامور بخت برگشته شد
به فرمان صاحبغرض كرد كار * از اين جايگه گشت با درد يار 405
به رى مهترى بود عباس نام * امين نزد او نامه كرد و پيام
از آن نامور خواست چندى نهال * فرستاد فرزانهء بىهمال
خبر يافت مأمون ز كردار مرد * ورا از سر كار معزول كرد
به جايش فرستاد ميرى دگر * ز عباس بد مرد پرخون جگر
هامش
( 1 ) سخن
( 2 ) بهر
( 3 ) سرد