سرافراز مختار دلتنگ شد * رخ نامور زعفرانرنگ شد
ز كوفه برون رفت بر راه شام * . . .
يكى را به كوفه درون مير كرد * در آن كار پيوسته تدبير كرد
به ساباط بر منبر آمد امير * روان خطبهاى كرد نغز آن خطير 25
چنين گفت با لشكر آن سرفراز * . . .
و ليكن شما را بشارت نخست * دهم اى بزرگان دانا ، درست
كه نزديك موصل براهيم يل * يكى رزم كرده است در زير تل
بكشتست بىمر ز دشمن به تير * . . .
هزيمت نرفتست پور زياد * به موصل درون است بىدين و [ داد ] 30
به نزديك ما خواهد آمد خبر * كه شد لشكر شام زيروزبر
دراين بود بر منبر آن دينپناه * . . .
بياورد نامه به نزديك مير * فرو خواند بر منبر آن بىنظير
بزرگان دين نعره برداشتند * فغان از خم چرخ بگذاشتند
بگفتند وحى است گفتار تو * . . . 35
روايت كند راوى بىقرين * به نزد بزرگان باآفرين
كه فرزند اشتر درم ده هزار * ببخشيد آن مرد را آشكار
كه او را از آن شب خبر داده بود * . . .
سپيده خبر شد به پور زياد * از آن نامداران بىدينوداد
كه در باغشان كشته بد نامدار * بباريد خون از مژه بر كنار 40
زمانى نكوهيده خاموش گشت * . . .
پس آنگه نويسنده را خواند پيش * يكى نامه بنوشت آن زشتكيش
نه القاب كرد و نه عنوان نبشت * به فرزند اشتر ازاينسان نبشت
كه با من سپا [ هى ] است بيش از شمار * . . .
تو خرم چه باشى بدان چند مرد * كه گردى شب تيره در زير گرد 45
ز دريا يكى قطره كمگير آب * همان ذره [ اى ] نيز از آفتاب
تو فردا برآراى تا بنگرى * . . .
يكى چند مىخواره را سر ز تن * به دزدى [ بر ] يدى در آن انجمن
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 45
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٤٥