360 تو بر خلع ، مأمون ميان را ببند * كه تا من كنم دشمنت را نژند
خراسان بگيرم به فرمان تو * نپيچيم سر از عهد و پيمان تو
امين گزين زاين سخن نرم شد * به خلع برادر دلش گرم شد
فرستاد سوى جزيره دو مرد * به نزد برادر سپهر نبرد
از آن جايگه مؤتمن را بخواند * حديثى كه در دل بدش بازراند
365 ز راه خلافت ورا دور كرد * خرد را بر ديو مزدور كرد
از آن كار مأمون خبردار شد * چو شب ، روز بر نامور تار شد
به من مىرسد نوبت ، اكنون رواست * به صبر اندرون دردها را دواست
چو مأمون دل و دانش و راى داشت * درون را در آن كار برجاى داشت
مدار [ ا ] همىكرد و چيزى نگفت * همىداشت آن راز را در نهفت
370 ز فضل ربيع آمد آن بد پديد * زبان وى آمد بلا را كليد
ز دل گرد انديشهها رفته بود * نهان بىوفا با امين گفته بود
كه اى بىوفا تا شوى كامكار * خراسان به عيسى ماهان سپار
ز گفتار او مير گمراه شد * چو مأمون از آن كار آگاه شد
همه راهها را بفرمود بست * در آن كار فرزانه بگشود دست
375 به هر بقعهاى راهداران نشاند * درآن كار بىمر درم برفشاند
اگر در هوا مرغ بگشاد پر * شدى در زمان پيش مأمون « 1 » خبر
ز بغداد اگر باد بيرون شدى * خبر اندرآندم به مأمون شدى
نماندى از آن شاه پوشيده راز * نگهداشت زينسان نشيب و فراز
جهاندار بيدار و هشيار بود * ورا عقل و هوش و خرد يار بود
380 در انگشت او همچو انگشترى * جهان بود و او در ميان مشترى
سعادت ورا بر سر كار داشت * نمىكرد او خصم را خوار داشت
ز مورى پرانديشه بودى دلش * وز اينجا شدى كام دل حاصلش « 2 »
سرافراز مأمون پى آزمون * يكى نامه بنوشت دل پر ز خون
ز راه كرامت به نزد امين * كه اى نامبردار روى زمين
هامش
( 1 ) امين
( 2 ) لعلش