غزا بود كارش ، به صبح و به شام * بدانديش دين كشت مأمون مدام
چو خورشيد رخشان جهان مىگرفت * به يارى بخت جوان مىگرفت
به بغداد امين باده مىكرد نوش * نمىكرد جز نالهء ناى گوش 335
عنان طبيعت رها كرد مرد * وز آن كار آخر قفا خورد مرد
جهان بازداده به دست وزير * دل و جان سپرده به آواى زير
برآورد ناگاه دستور دست * چو زاو بود امام جهان دوردست
نمىكرد سرور به هنجار كار * نمىساخت فرزانه با روزگار
ز مأمون وزير اندر انديشه بود * كه چون . . . 340
از آن لشكر آوردن و سيم و زر * شب و روز مىبود بىخوابوخور
چو دانست كاو هست اندر كمين * بيامد ز ناگاه پيش امين
برآميخت رنگى ز شوماخترى * بدان تا پديد آمد آن داورى
به نزد امين گفت اندر نهفت * كه اى شاه بىياور و مثل و جفت
تو را اين زمان داد يزدان پسر * نهال اميد تو آمد به بر 345
به كار اندرون بىكران جهد كن * پسر هست ، او را وليعهد كن
به مأمون مده پادشاهى خويش * بينديش اين كارها را ز پيش
ز كعبه بفرماى كارند چك * بكن نام مأمون ازآنجاى حك
همان مؤتمن را به در بر ز كار * تويى در جهان حاكم و كاردار
چو خطبه كنى ، نام فرزند بر * وز اينبار خور اى خردمند بر 350
امين گفت دستور خود را كه خيز * ميان سران آبرويم مريز
اساسى كه داننده هارون نهاد * نبايد از آن پاى بيرون نهاد
[ به دو گفت ] دستور كاى كامياب * مگردان دلت را ز راى صواب
وليعهد ، اول تو را كردهاند * وزاين شغل نامت برآوردهاند
تويى اندراين كار مطلق عنان * بكن حكم و بنشين ميان جنان 355
به اقرار اول توان كرد كار * اقارير آخر نگيرد قرار
تويى اى دلاور امام جهان * تو دانى كنون آشكار و نهان
مدد كرد عيسى ماهان در اين * چنين گفت نامهربان با امين
كه من بودهام بر خراسان امير * به ايام باب تو اى بىنظير
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 475
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٤٧٥