به دو گفت مأمون كه اى شهريار * چو خود گفتهاى كام جانم برآر
همى هست مطلوب در دل نهفت * نيارم به نزديكت اى شاه گفت
كه ترسم كه ناگاه خوارم كنى * بر همسران شرمسارم كنى 285
امام جهان گفت كاى نازنين * بخواه آنچه بايد ، مگو اينچنين
چنين داد مأمون مقبل جواب * كه اى بر سپهر شهى آفتاب
بفرماى تا روز جمعه خطيب * چو بر منبرآمد به تيغ و قضيب
برآرد به اقبال تو كام من * برد از پس نام تو نام من
به دو گفت هارون كه زاينسان كنند * ز نام تو آرايش جان كنند 290
دگر آرزو چيست اى نيكخواه * بخواه و مكن نيز در كس نگاه
سرافراز مأمون برآورد سر * حديثى روان گفت چون آب زر
كه بر سكه اى شهريار جهان * چو آرند پيش تو كارآگهان
قلم خواه و آن سكه را بخش كن * پس از نام خود نام من نقش كن
ز خاكم هميندم به گردون رسان * مراد دل اى جان به مأمون رسان 295
برافروخت هارون ز گفتار پور * چو خورشيد شد نامبرده ز نور
ورا بىكران بوسه بر چشم داد * دل و جان به گفتار او كرد شاد
به دلبند گفتا پر از خون جگر * كه كار وى و پور خود درنگر
ببين تا از اين هر دو فرزانه كيست * همان مايهء اين دو گوينده چيست
كه را بينى اكنون سزاى شهى * بگو تا بدانم مهى و بهى 300
زبيده ورا هيچ پاسخ نداد * برآورد از دل يكى سرد باد
يكى روز هارون سوى باغ شد * دل و جان پر از درد و پرداغ شد
امين اندرآن باغ مىخورد مى * بههم ساخته بربط و ناى و نى
به پيرامن او زنان كامياب * نشسته امين در ميانه خراب
پدر پيش از آنش بسى ديده بود * دلش زآن دلافروز گرديده بود 305
ورا گفته بد چند نوبت پدر * كزاين كار بايد كه آيى « 1 » بهدر
بخوانى ادب ، علم گيرى به ياد * نيابى از اين باده الا كه باد
هامش
( 1 ) اى پدر