بگفت اين سخنها زمانى دراز * به تكرار مشغول شد سرفراز
زبيده چو آن ديد شد شرمسار * برفتند از آنجا دو والاتبار
چو رفتند از آنجا امين خفته بود * ز خواب و ز خوردن برآشفته بود
گرفته پرىپيكرى در كنار * نه آگاه از گردش روزگار
260 از آن كار گشتند دل پر ز درد * زبيده ز انديشه رخساره زرد
نخفتند ز اندوه تا آفتاب * برآورد آن خنجر تيزتاب
ببريد گيسوى مشكين شب * فرو رفت مهتاب پرتاب و تب
چو مهر فروزنده بركرد سر * همه خاك ره گشت چون آب زر
نشست از بر تخت هارون به ناز * در خرمى كرد بر خلق باز
265 فرستاد اول امين را بخواند * بر تخت خود نازنين را نشاند
به دو گفت كاى پور فرخنده راه * ز من آرزويى كه دارى بخواه
امين گفت سيمين برى خواهمت * چو سرو روان دلبرى خواهمت
سمن ساعدى مهربانى كه ماه * نيارد در او تيز كردن نگاه
نگاريست در پردهء شهريار * كه دست فلك زآن نگيرد نگار
270 به من بخش آن ماه پاكيزه را * كه دل خواهدم دخت دوشيزه را
ورا داد آن ماهرخ را نياز * نبايد سخن كرد اكنون دراز
امين رفت و مأمون بيامد چو گرد * به نزديك هارون زمين بوس كرد
به دو گفت هارون چه خواهى بگوى * مرادى كه دل خواهد از من بجوى
اگر ملك خواهى اگر تخت و تاج * وگر جملهء شهرها را خراج
275 ندارم ز تو نازديده دريغ * ببارم كنون بر تو مانند ميغ
نهاد آن نماينده سر بر زمين * ز جان كرد بر شهريار آفرين
به دو گفت عمر تو خواهم دراز * چه باشد از اين بهتر اى سرفراز
فراخ است ما را به بخت تو دست * چه خواهم ز تو چون مرا جمله هست
به دو گفت هارون كه چيزى بخواه * مپيچان سر از گفتهء پادشاه
280 ز فرمان گناه است پيچند روى * به دل در مرادى كه دارى بجوى
[ ز خجلت ] برافكند در پيش سر * ورا گفت هارون ، بخواه اى پسر
مپوشان ز من آرزوهاى خويش * به فرمان يكى سر برآور ز پيش
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 472
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٤٧٢