دلت نيست در بند كار امين * نخواهى ورا تا بود بر زمين
205 همه كار مأمون كنى چون نگار * نبينى به پور من اى كامكار
مگر من ز هندو زنى كمترم * كه كردى ورا اينچنين همسرم
نمىبينمت با محمد به مهر * به يادت نيايد از آن ماهچهر
به دست و به بازوى او ننگرى * به چشم وفا سوى او ننگرى
نباشى تو خورشيد را مشترى * به كيوان دهى تاج و انگشترى
210 ز يزدان [ و ] از من تو را شرم نيست * امين را به نزد تو آزرم نيست
امين از دو نسل پسنديده است * مرا و تو را چون دل و ديده است
به تو لايق آن هندوى ريمن است * فرشته مگر كم ز اهريمن است « 1 »
به روزت نظر نيست در آفتاب * كه بينى همه شب زحل را به خواب
چنين گفت هارون به جفت گزين * كه اى كرده اسب ملامت به زين
215 مكن با من امروز جنگ و عتاب * كه بدهم هم امشب سؤالت جواب
دلت را گشايم من امشب ز بند * بدان تا شوى زآن پسر سربلند
شب آمد بشد دست دلبر گرفت * ره حجرهء پور او برگرفت
چو رفتند نزديك جاى امين * زبيده و آن « 2 » شاه روى زمين
امين بود سرمست و ساغر به دست * دو شاهد نشسته برش نيممست
220 بههم ساخته بربط و چنگ و نى * به گردش ميان اندرون جام مى
گرفتى يكى را چو جان در كنار * زنخدان چو سيب و دو عارض چو نار
گهى بر لبش بوسه دادى به مهر * زمانى نقابش گشادى ز چهر
زمانى به دندان گرفتى لبش * زمانى مزيدى رخ و غبغبش
دو من مى به يكدم بخوردى ز پاى * به يك لحظه جستى دوصد ره ز جاى
225 به مى درد دل را دوا خواستى * پس آنگه ز مطرب نوا خواستى
پس آنگه پراكنده گفتى بسى * شنيدى جواب وى از هركسى
زدى سيلى و خوردى و نيز باز * نبد مجلس او به آيين و ساز
به آواز مطرب نبوديش گوش * به گردون همىرفت بانگ و خروش
هامش
( 1 ) اهرمنست
( 2 ) همان