نه نقلى به آيين نه برگى به ساز * يكى بود آنجا نشيب و فراز
حريفش زكاتى و خربنده بود * حديثش سراسر پراكنده بود 230
شرابى برش بود ، همچون وزير * نشسته دواتى به همدوش مير
برش همچو حاجب شدى پردهدار * گهى محرمش بود و گه مير بار
گرفتى ز ناگه يكى دامنش * زدى سيلى سخت بر گردنش
حريفش همه رند و قلاش بود * نديمش همان دزد و بناش بود
تو گفتى خرابات بود آن مقام * بههم در شده نيك و بد ، خاصوعام 235
خجل شد زبيده ز كار پسر * به جيب تحير فرو برد سر
از آنجا روان كرد هارون چو باد * وز آن كار مىكرد با جفت ياد
بيامد بَرِ خان مأمون دلير * ورا ديد بنشسته مانند شير
نهاده دو شمع معنبر به پيش * فروزنده چون ماه از برج خويش
كمانى گرفته چو چرخى به دست * درآورده تير [ ى ] دلاور به شست 240
كشيدى كمان تا به پيكان تير * نكردى رها از كف آن تيزوير
نظر كن به كردار نيكوكمان * چو بنهاد از دست تير و كمان
برآورد تيغى چو يك قطره آب * به تيزى چو وقت ظهور آفتاب
ز گوهر چو گردون ، ز انجم به شب * ز بدخواه روز دغا جان طلب
نظر كرد بر تيغ خود بىدرنگ * پس آنگاه بنهاد بر جا ز چنگ 245
بيازيد و گرز گران برگرفت * سپر از دگر دست بر سر گرفت
غلامان زيبا به گردش به پاى * ز بيمش نجنبيد يكتن ز جاى
از آن گشت فارغ كتابى بخواست * بخواند و ورقهاى آن كرد راست
پس آنگه بپرسيد از يك غلام * كه چون است آن زردهء تيزگام
چگونه خورد تازى خنگجو * از اينجاى حالى به اسطبل رو 250
نگه كن ببين جاى يكران من * مگردان سر از طوق فرمان من
بگو تا كميت مرا زين كنند * سپيده بر او زين زرين كنند
كه خواهم شدن باز سوى شكار * بدانجا هنرها شود آشكار
. . . نيامد برم * نباشد سوى كام دل رهبرم
معطل نخواهم نشستن به جاى * به اسب اندر آريم چون پيل پاى 255
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى ) — صفحة 471
مساهمون: حكيم زجاجى
ص٤٧١