چو او گوش با نغمهء رود كرد * ورا دولت و بخت بدرود كرد
چو بد خفته و مست فرخندهفر * از او روى بنهفت فتح و ظفر 180
امام جهان خفته و مست بود * ز سيم سعادت تهىدست بود
مه و سال بود از جهان بىخبر * دلش ز آشكار و نهان بىخبر
دماغ دلاور جدا شد ز هوش * برش ديو رفتى ، نرفتى سروش
به دست خسان داد اسباب خويش * به خاك اندرون ريخته آب خويش
چه خوش گفت آن مرد فرخندهپى * در آن پندنامه به كاو [ و ] س كى 185
به دست كسان مار بايد سپرد * به پاى عدو خار بايد سپرد
چه آيد به گيتى ز مستى و خواب * مگر آن كز او خانه گردد خراب
ز اول چنين بود برخاسته * نبودش به دانش دل آراسته
چو كژ رست در باغ شاهى درخت * چگونه شود راست اى نيكبخت
به ايام هارون دلاور پسر * بر اين راه مىرفت شام و سحر 190
نگشتى دمى از مى ناب دور * نبودى سرش نيز از خواب دور
زمانى شدى مست خواب و خمار * زمانى شدى جفت بوس و كنار
شنيدم كه يك روز در انجمن * نشانده بد او سيصد و شصت زن
از آن هر سمنساق و سيمينتنى * بپوشيده پاكيزه پيراهنى
ورا ساخته آستينها فراخ * ز گل نقش كرده بر آن شاخشاخ 195
پدر بود آن جايگه در كمين * در آن آستينها همىشد امين
وزاينسو برون آمدى بىقرين * بر او هر زنى كرد صد آفرين
چنين تا همه پيرهنها گذشت « 1 » * شنيدى به گيتى از اين سرگذشت
شب و روز شهزاده اين كار كرد * تو گويى مگر درس تكرار كرد
ز مهر زنان گشت چون تيغ تيز * نياسود ز آميزش و خفت و خيز 200
عنان طبيعت ز كف داده بود * دلش با مى و مطرب و باده بود
زبيده به هارون يكى روز گفت * كه اى باوفا يار و بگزيده جفت
تو را مهر با پور من هيچ نيست * از او در دلت جز غم و پيچ نيست
هامش
( 1 ) نبشت