بر خويش داننده را داشتى * به درگاه مجهول نگذاشتى
155 نبودى برش بار بدگوى را * نكو رسمها بد جهانجوى را
به ايام آن شاه بافروزور * بدى ايمن از پنجهء شير ، گور
به دوران او گرگ بر كوه و دشت * نيارست پيرامن ميش گشت
نهان كرد بخل و كرم آشكار * نبد مايل كار بزم و شكار
از او مرد بدكيش فرسوده بود * رعيت به عهد وى آسوده بود
160 به دانگى بريدى يكى دست را * چهل چوب زد مرد سرمست را
شب تيره تا روز كردى نماز * نبودى ز درگاه حق بىنياز
ميان دو تن بود قاضى امير * نبودى به كس نيز راضى خطير
بيفكند ربعى ز مال خراج * رصد كرد حالى و بفكند باز
شريعت ز عدلش قوىحال بود * هماى خرد را پروبال بود
165 بياراست گيتى به دين و به داد * ز كس نستد ، الا به مردم بداد
ستم در جهان ناپديدار گشت * خرد را همه كس خريدار گشت
بياسود از آن شاه اهل صلاح * ز غم بود اصحاب دين را فلاح
برون رفت از ديدهء ملك غم * ببريد ايام بيخ ستم
درخت سعادت برآورد شاخ * ستم تنك شد در جهان فراخ
170 گرفتند او را همه خلق دوست * بدريد بر دشمنان مغز و پوست
به بغداد بشنو ز كار امين * به چشم خرد كار او را ببين
چو بنشست بر مسند مهترى * پديد آمد اندر جهان داورى
نشد با بزرگان دين همنشين * نشانى ز گمراهى او ببين
شب و روز با عيش بوديش كار * نياسودى آن شه ز بزم و شكار
175 بر خويش بىمر زنان داشتى * نه ساده ، كه بربطزنان داشتى
چو بد همنشين مطرب و مسخره * نشد كار آن نامبرده سره
به شب خفته بودى و رفته ز دست * به روز « 1 » آن سرافراز مخمور و مست
نكردى به كار بزرگان نظر * فكندى همه خلق را در خطر
هامش
( 1 ) برون آن