سرافراز مأمون جهانگير شد * همه كارش از چرخ چون تير شد
اميرى كه بد ابن اعين به نام * ورا هرثمه خواندندى مدام 130
فرستاد مأمون يكى نيكخواه * بر او كه بركش بهزودى سپاه
برو تا سمرقند و بستان هرات * كه رافع گرفتست يكسر كلات
به دست آر او را [ به ] دستان و بند * مينديش از كار خصم نژند
بشد پور اعين به كردار باد * ز جيحون گذر كرد فرخنژاد
به شهر سمرقند شد كينهجوى * در آن كار كرده چو پولاد روى 135
سمرقند بگرفت از گرد راه * به شهر اندرآورد يكسر سپاه
چو بگشاد مرد دلاور حصار * برش رفت رافع به صد زينهار
فرستادش از گرد ره نزد مير * وزاينجاى شد كار شاهى چو تير
جهاندار مأمون همه داد كرد * به دادودهش كشور آباد كرد
به ايام او شد خراسان بهشت * چو باغ ارم فصل ارديبهشت 140
دمى از رعيت نپوشيد روى * روان زاين شود آب شاهى به جوى
نبودى چو چشم بتان اشكبار « 1 » * بهدر برنبودى ورا پردهدار
ورا از رعيت نبودى حجاب * نكردى مگر كارهاى صواب
شنيدى سخنهاى بيچارگان * برآوردى آن كارها رايگان
حوالت نكردى به كس كار خلق * به عدل و سخا شد نگهدار خلق 145
فروماندگان را بدى دستگير * نماندى كسى را كه باشد اسير
نبودى از او هيچ خلقى دژم * به درويش دادى به دامن درم
بياراست از علم خود عالمى * ز داننده خالى نبودى دمى
نخوردى مى و كارها ساختى * ز گفتن به خفتن نپرداختى
عمارت زراعت بدى كار شاه * نگه داشتى زاين نشان رسم و راه 150
نماندى كه بىكار بودى كسى * ز مايه به هر تن بدادى بسى
نكويى بدى كار آن شهريار * شب و روز خالى نبودى ز كار
نگه داشتى گوسپند از گراز « 2 » * نگفتى به مرد فرومايه راز
هامش
( 1 ) ننك بار
( 2 ) گدار