بگردانم آن مال از راه باز * بيارم به درگاهت اى بىنياز
105 به دو فضل گفتا كه اين راى نيست * به گيتى چون من كشورآراى نيست
سوى خانهء خويش دارند روى * تو را آفت آيد از اين جستوجوى
بكوشند تا جان پى زادوبود * ندارد تو را كوشش و رزم سود
در اين كار شاها مدارا به است * طريق نهان آشكارا به است
رسولان فرستيم درپى كنون * مگر بازگردند با رهنمون
110 اگر بازگردند بىخشموجنگ * مرادى كه مىجويم آيد به چنگ
هماندم برون كرد مأمون رسول * بر فضل دستور دل پرفضول
روان گشت از نزد مأمون چو گرد * گزين سهل بن صاعد « 1 » شيرمرد
دوم نوفل آن خادم بىقرين * كه در جنگ بودى هزبر عرين
برفتند آن هر دو سر پرشتاب * بر فضل و گفتند كاى كامياب
115 ز مأمون بينديش و لشكر مبر * مزن بر سر پاى تيغ و تبر
همه خواسته نزد مأمون فرست * به فرمان فرزانه هارون فرست
ز فرمان آن شاه سر برمتاب * مينداز خود را به رنج و عذاب
ز يزدان و هارون يكى شرم دار * سران را در اين كار آرزم دار
نگردى جهانديده پيمانشكن * ز دل خيز و بيخ بدىها بكن
120 چو بشنيد آن مرد گردنفراز * به بيهوده گفتن زبان كرد باز
به مأمون ز نابخردى برشمرد * سرانجام ز آن گفتهء خويش مرد
از آن نامداران يكى برنگشت * ورا آن سعادت ميسر نگشت
رسولان مگر خسته گشتند باز * به مأمون بگفتند كاى سرفراز
سپاه تو را فضل گمراه كرد * ز نام نكو دست كوتاه كرد
125 يقين آنكه دستور و مير و سپاه * نبودند يكتن تو را نيكخواه
همان به كه دشمن نباشد برت * چنان بىوفا چون بود رهبرت
بداختر ز نزديك تو دور به * بر ديو دژخيم مزدور به
تو لشكر فراوان كن از كردگار * كه با تو نگشتند آن قوم يار
هامش
( 1 ) نوفل خادم وابستهء امير مؤمنان را نيز مىفرستى . سهل بن صاعد گويد وقتى نامهء مأمون . . . ، تاريخ طبرى ، 12 / 5407 .